English
France
Holland

Mittwoch, 06. September 2006   


 

 

استفاده از مطالب با ذکرمنبع بدون اشکال است

کانون آوا

 

درخت ها چگونه می میرند!

مهدی خوشحال

06.09.2006

دوست جوانی که کاملاً با روحیه و کاراکترم آشناست، اخیراً فیلمی برایم آورد و سفارش کرد که حتماً آن را ببینم.

 Ong bak، قسمت اول این فیلم را چند بار دیدم. فیلمِ بسیار جالبی است. فیلم یک نوع رزم ویژه و سنتی را نشان می دهد که توسظ قهرمان فیلم اجرا می شود. ابتدای فیلم بیشتر جالب است چون که انگیزه این نوشتار شده است. ابتدای فیلم، شاخ و بال درخت کهنسالی را نشان می دهد که پرچمی بر بلندایش در اهتزاز است. افراد جوانی در پایین درخت منتظر سوت داور هستند تا سریعاً خود را به بالای درخت رسانده و پرچم را با موفقیت به پایین بیاورند. جدالی هیجان انگیز و خطرناک بر روی شاخ و بال درخت انجام می گیرد تا سرانجام قهرمان فیلم به بالاترین نقطه درخت می رسد و پرچم را از لابلای شاخه ها و افرادی که در میان شاخ و بال درخت منتظر درگیرشدن با او هستند، به پایین درخت می آورد و به حضار تماشاچی نشان می دهد.

این یک فیلم شرقی بود. من تا به حال در فیلم های غربی و هالیوود، ندیدم که تعدادی روی درخت مانند اسب سواران مسابقه بدهند یا این که با همدیگر درگیر شوند. در کشور ایران هم چنین سنت و رزمی تا به حال ندیده بودم. اما شنیده بودم که در ایران و زمانی که من هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم، فیلمی ساخته بودند به نام "درخت ها ایستاده می میرند".

در همان دوران، منظور دوران کودکی است، عاشق زندگی در بالای درختان بودم. به بهانه شکار پرنده و یا چیدن میوه، روزانه چند ساعتی بالای درختان به سر می بردم. هر گاه بیکار می شدم و حوصله ام در روی زمین سر می رفت، هوس رفتن بالای درخت می کردم. این کار با همه تنوع اش، عاری از خطر نبود. بارها شاخه درختی شکست و با شاخه به زمین افتادم. بارها بالای درختی رفتم و پایین آمدن دشوار بود و از همان جا داد و فغان سر دادم و مردم را به کمک طلبیدم و سرانجام با نردبان به پایین آمدم!

یک بار هم با دوستی به نام قاسم روی درخت توت با هم مسابقه بالارفتن و پایین آمدن گذاشتیم که من از حرص و شتاب زیاد، از بالای درخت به پایین افتادم. چه پایین افتادنی، در میان گزنه ها همه جانم سرخ و کبود شدند. ولی همچنان زندگی و تلاش روی درختان را ادامه دادم.

به کشور آلمان هم که رسیدم و سن و سالی از من گذشته بود، کار بالا رفتن از درختان را توبه نکردم و هرگاه که فصل گردوچینی فرا می رسید، روزانه چندین ساعت روی درختان گردو به سر می بردم. این کار را در فصل خودش آن قدر ادامه دادم تا این که از تاب و توان افتادم و ترس بر من غلبه کرد! ضمناً، دوستی که همیشه همراهم بود، روزی به من نصیحت کرد تا کمی به فکر غذای زمستانی سمورها باشم.

حالا که دیگر کار از کار گذشته و باید اعتراف کنم که بندرت جرئت رفتن به بالای درختان بلند را دارم، اما خاطرات خطرناکِ رفتن بر بالای درختان بلند و کهنسال را همواره به یاد دارم و هرگز از خاطرم نمی رود.

جدا از آن چه که در فیلم Ong bak دیدم و پیکار بر روی درختی کهنسال، افتخار و پیروزی به دنبال داشت، اما تجربه من در ایران به گونه دیگری است. در ایران، درخت سواری و زندگی بالای درختان جزو احمقانه ترین بازی ها و کارها بود.

اگر کسی بالای درخت می رفت، همه تحسینش می کردند، ولی همین که از درخت پایین می افتاد، همه شماتتش می کردند و درخت سوار را بلندپرواز و طماع می دانستند. در کشور ایران، ضرب المثلی است که می گوید، خرس را بالا ی درخت نبرید که پایین آوردنش سخت و مشکل است!

در ایران کسی که بالای درخت می رود تا با خود میوه به پایین بیاورد، انگار خرس بالای درخت رفته باشد. اول این که هر چه میوه تازه و شیرین است، خودش تناول می کند، بعدش این که هر چه مردم خواهش و تمنا کنند که پایین بیا و قدری از میوه ها را برای ما بیاور، پایین نمی آید، مگر این که شاخه نازکی بشکند، درخت از ریشه بپوسد، یا این که درخت سوار از زیاده خوری مست کند و از بدمستی باد کند و از بالای درخت به پایین بیافتد!

 صحبت از مست شد. در کشورهای غربی، آدم های هوشیار با مست کاری ندارند و متقابلاً  آدم مست را با هوشیار کاری و خطری نیست. ولی در ایران، هم مست و هم هوشیار به همدیگر گیر می دهند و خدا نکند روزی و روزگاری آدمِ مستی از دستش در برود و واقعاً بدمستی کند، دیگر آدم هوشیاری باقی نمی ماند که سرش نریزد و خود را تخلیه نکند!

در ایران چون درختان بزرگ را با داس حرس می کردند، معمولاً کسی که بالای درخت می رفت می بایست دارای جثه کوچک و کوتاه قد می بود، وگرنه کار خطرناک بود. من بندرت آدم های چاق و بلندقد را بالای درخت دیدم.

یکی از بزرگترین درخت سواری که تا کنون دیده ام و او مدت زیادی از عمرش را بالای درختان سپری کرد، همسایه ما حسن خاش بود. حسن به دلیل فقر مالی و جثه خردی که داشت و درختان ولایت ما بلند و پر شاخ و بال بودند، حسن خاش روزانه تا به چندین ساعت بالای درختان بود و کارش حرس کردن شاخ و بال درختان بزرگ و تنومند بود. حسن خاش بس که درختان بزرگ و بلند را حرس کرده بود تا این که هر کس حسن خاش را می دید، به یاد درخت بلندی می افتاد که لختِ لخت شده است!

حسن خاش با این که مجرب ترین درخت سوار و حرس کننده در ولایت ما بود، اما به دلیل بالارفتن سن و سال و ناتوانی، یکی از روزها شنیدم که حسن خاش همراه با داس تیزی که در دست داشت، از درخت بلند و تنومندی به پایین افتاد و مرد.

همچنین، شنیدم، از آن روزی که حسن خاش از درخت به پایین افتاد و مرد، درختان آن ولایت هیچ شاخ و بالی به بار نیاوردند!

"پایان"