English
France
Holland

Montag, 18. September 2006   


 

 

استفاده از مطالب با ذکرمنبع بدون اشکال است

کانون آوا

 

 

 

برهنه پای بر جاده ای از شمشیر

بیان چند حادثه تلخ آنطور که رخ داد و نه آنطورکه مجاهدین گفتند

بهزاد علیشاهی

قسمت چهارم

خدام گلمحمدی )  )

خدام گلمحمدی اهل دشت میشان و روستای گرمی بود, کم سواد ولی باهوش, او را به زور در روستایشان گرفته بودند و به سربازی آورده بودندن و بعد هم در جنگ اسیر عراقی ها شده بود و عراقی ها هم او را تحویل سازمان داده بودند . به همین سادگی کارش از کشاورزی د ردشت میشان به قلعه اشرف کشیده بود . تمام خاطراتش پر بود ازسرما و زمستان و برف و گرگ ؛ در نه سالگی تنهای تنها با گاری و یک تانکر کوچک برای بردن نفت به شهر آمده بود و شب را در برف و بوران گیر کرده بود , گرگها رسیده بودند و او از ترس داخل تانکر رفته و در رابسته بود تا گرگها اسب گاری را از هم بدرند و بخورند او در همان تانکر که بوی خفه کننده نفت میداد مانده بود , صدای شیهه دردآلود اسب , صدای زوزه گرگها و سرما ی فلز تانکر نفت هنوز برایش آزار دهنده بود , هر چه داد زده بود هیچ کس صدای او را نشنیده بود و کسی بدادش نرسیده بود . چه می دانست که د رسی سالگی هم باز در هراس از گرگها کسی بدادش نخواهد رسید . در اردوگاه عراق به او گفته بودند مجاهدین خلق ایرانی هستند و او که آنموقع فارسی را به خوبی نمیتوانست صحبت کند , فکر کرده بود تحویل قسمتی از ارتش ایران می شودو سر خانه و زندگیش میرود اما بعد خودش را در ارتش آزادیبخش دیده بود برخورد اولیه که معمولا برای جذب است و با مناسبات سازمانی کاملا متفاوت است او را جذب کرده بود یاد گرفتن زبان فارسی و سواد که همیشه آرزویش بود بعد هم رانندگی وسلاح و به همین ترتیب روزگارگذشت و او در ارتش آزادیبخش ماند .البته اولین چیزی که معنی خودش را در این سازمان لعنتی از دست میدهد زمان است , پدرش پیر بود و به هیچ کس به جز او هم دلبستگی نداشت او هم که باید مرده باشد , خدام خودش میگفت اصلا اون بنده خدا پدرم الان بعد از این همه سال اگر مرا ببیند سکته میکند بهتر است همینجا بمانم و او اصلا نفهمد من زنده ام و مانده بود در ارتش آزادیبخش مجاهدین . شاید باور نکنید گاهی همین چیزها آدم را آنجا ماندگار میکند وگاهی هم چیزهایی ساده تر ازاین , به هر حال خدام مانده بود و با همه توش و توانش هم , پر جوش بود و پر حرف ؛ زود رنج بود و بی آرام و قرار؛ چشمهایش ضعیف بود, در سربازی او را کتک زده بودند و میگفت از همانجا چشمهایش ضعیف شده . وقتی همه از کار خسته میشدند او تازه بیل را برمیداشت و سراغ باغچه اش میرفت که سبزی بکارد , ودر خاک خشک و تلخ اشرف که جز نفرت به بار نمیآمد او سبزی میکاشت و تحویل میداد . راننده توپ کش و کاتیوشا بود و در کارش وارد, گر چه بچه ها از شوخی هایش گاهأ دلخور میشدند ولی اوکه تاب دلخوری کسی را نداشت بلا فاصله میرفت و از دل آنها درمیآورد .در نشست ها و بند های انقلاب و بحث ها دچار خود کم بینی بود و فکر میکرد که چون بحث های خیلی عمیق و آکادمیکی در جریان است او اینطور از درون با آن مخالفت میکند و راضی به پذیرش آن نیست و نمیفهمد . و خدا میداند چند سال طول کشید که بفهمد در عمق این بحث های فزیبنده هیچ محتوایی جز سرکوب و تحقیر وجود ندارد , د رنشست های طعمه بود که معلوم بود خدام این نکته را دریافته ؛ گفت اصلا قبول ندارم که سر هر موضوعی اینهمه به آدم فحش میدهید من اگر از سازمان بروم کمتر فحش میخورم تا وقتی که اینجام , کدام فحش را به بقیه که بریده اند دادید که به من ندادید؟ منو راحت بگذارید میخوام برم , از فحش ها و بدو بیراه گفتن که بابش در نشست های نسرین باز شده بودو حالا مرسوم و متداول بود حالش به هم میخورد ومتنفر بود , اصلا وقتی فحشی میشنید حالا به هر کس داده میشد انگار که خدام دیوانه میشد , کلافه و عصبی زیر لب ولی با صدای نسبتأ بلند شروع میکرد به غرو لند کردن , سر همین فحاشی ها بود که میخواست از سازمان برود وگفته بود هر جا هم میخواهید منو بفرستید . و این اشاره به این بود که سازمان در آن شرایط اعلام کرده بود که هرکس را که میخواهد جدا شود لب مرز میبرد و به پاسگاه مرزی ایران تحویل میدهد وقتی این فرد دشمن است چرا ما او را به صفوف دشمن تحویل ندهیم و عجبا سازمانی که نیروی خودش را د رجنگ تحویل دشمن میدهد و با زعجیب تر اینکه همین سازمان کمتر از یکسال بعدهمه تبلیعاتش را روی این میگذارد که نفراتی که به کمپ امریکایی هارفته اند به ایران نروند و همانجا بمانند . البته این تحویل به ایران جزیی از برنامه قتل این آدمها بود که میپذیرفتند به ایران فرستاده شوند آنها را با قاچاقچی لب مرز میبردند مسیری را به او نشان میدادند و میگفتند از اینجا برو امن است به اولین پاسگاه هم رسیدی خودت را معرفی کن اما این مسیر درست زیر یک پاسگاه ایرانی بود که با دور شدن نفر , قاچاقچی ها به پاسگاه ایرانی تیراندازی میکردند و آنها هم در مقابل منطقه را زیر آتش میگرفتند و نفر جدا شده را میزدند . آدمهایی سراغ دارم که به این شیوه کشته شده اند و آدمهایی که زخمی شدند ولی توانستند نجات پیدا کنند , گاها هم این خود قاچاقچی ها بودند که به نفر جدا شده تیر اندازی میکردند البته وقتی میگویم قاچاقچی این راباید بدانید که اینهادر واقع نفرات ارتش صدام بودند و برای سازمان اطلاعات عراق در نقش قاچاقچی کار میکردند و کار اعزام بعضی از تیم ها ی مجاهدین را به داخل ایران نیز همین افراد به عهده داشتند و د رمقطعه نشست های غسل کار این قاچاقچی ها انتقال مرگ آور مخالفان و جدا شده ها بود , سازمان هم از اینکه همه این موضوع را بفهمند واهمه ای نداشت , این خودش آدمها را به ماندن و پذیرش تشکیلات وادار میکرد . و با این شرایط خدام اعلام کرده بود که میخواهد حتی ایران هم شده برود , اما با توجه به وضعیت جسمی خدام با او اینکار را نمی توانستند بکنند او اصلا توان رفتن تا لب مرز را نداشت چون خدام قبل از این نشست ها زخمی شده بود و استخوان لگن و ران پایش شکسته بودوجوش نمیخورد , در بیمارستان بستری بود وبسختی بادوعصا راه میرفت.

ما با هم گشت قرارگاه حبیب بودیم و د رمدار 10 کیلومتری این قرارگاه گشت میدادیم سه روز قبل از حادثه اهالی آن منطقه که بخاطر مانورو حرکت زرهی ها در شهرها و همکاری این قرارگاه با علی شیمیایی و استفاده این قرارگاه ازروستاهای تخریب شده آنهابعنوان میدان تیر و صد ها مورد دیگر به شدت از سازمان متنفر بودند روی زمین به عربی شعار نوشته بودند که گورتان را از منطقه جنوب عراق گم کنید شما همدست صدام و دشمن مردم عراق هستید و تا آنجا که یادم هست عربی شعار این بود " الفرسان صدام اطلع من حدودنا " و آن شب یعنی سه شب بعد از آن شعار موقع گشت از تاریکی کنار جاده به سمت ما بارانی از آرپی جی و رگبار کلاشینکف باریدن گرفت همزمان خودرو ما هم روی مین رفت حسین ندایی که نفر آتش بود کشته شد وخدام که راننده خودرو بود در حین خروج از خودرو چون از درب سمت آتش خارج میشد گلوله خورد او را به بیمارستان رساندیم و هشت ماه از روی تخت نمیتوانست تکان بخورد برای نشست ها او را با زور به سالن می آوردند , دکتر وحید به او گفه بود چون عکس نشان میدهد پایت در حال جوش خوردن است تا چند هفته دیگر که عمل داری مطلقا تکان نخور و کاملا مراعات کن بعد زهره بنی جمالی به همین دکتر تشر زده بود که: تو را چه به این غلط ها ما سلامتی ایرئولوژیک فرد برایمان از سلامت جسمی او مهم تر است خدام اینقدر روی تخت مانده که انقلاب یادش رفته . بعد از این حرفها دکتر وحید هم به خدام گفت که میتواند راه برود وعیب ندارد که به نشست هم برود و در نشست های طعمه شرکت کند واین شد که خدام را هرروز میآوردند و در نشست های 15- 20 ساعته آنروزها شرکت میدادند . خدام هم درد پا اذیتش میکرد و هم فشار بحث ها وبخصوص فحش ها و دادو بیدادها برایش قابل تحمل نبود تا اینکه اعلام کرد که دیگر نمیخواهد در سازمان بماند واو که تا قبل از آن مجروح عملیات بود و از شجاعت او برای همه مثال میزدند و از مقاومتش در مقابل دردتعریف میکردند یکدفعه تبدیل شد به چلاق و ترسو و مزدور , رباب حقگو در نشست به او گفت تو آدم چلاق بی دست و پا و بیسواد کجا میخوای بری ؟ باید خیلی ممنون باشی که مجاهدین تو را پذیرفتند و آدم کردند حالا که دیدی صحنه جنگ هم هست ویه تیر خوردی ترسیدی و میخوای بری مزدور رژیم بشی؟ ! کور خواندی تو هیچ جا نمی ری همین جا قبر تو را میکنیم ولی نمیگذاریم بروی . و این داستان روزها و هفته ها طول کشید . از به کار برده کلمات شرم آوری که در نشست ها به او گفته شد معذورم , همینقدر را هم برای این نوشتم تا ذره ای از دنائت این سازمان را درک کنید که بانفر زخمی و مجروح جنگی خودش چه ها که نمیکند . خدام از این همه خباثت کلافه شده بود لباس نظامی اش را درآورد و گفت من نمیخواهم یک روز دیگر اینجا بمانم که با فحش و زور دوباره لباس رابه او پوشاندند . و این در حالی بود که هنوز با دو عصاو به سختی راه میرفت . نشست عملیات جاری بود و نصرت علیمرادی مسئول نشست, در اول نشست گفت خوب بچه ها خدام برای چندمین بار بازهم گزارش داده که میخواهد برود و تهدید کرده که اگر او را نفرستیم خودش را میکشد . امشب میخواهیم او را تعیین تکلیف کنیم . همه با سرو صدا علیه او شروع به فحاشی کردند . و سالن در سرو صداو ازدحام گم شد , از بین آن همه صدا این حرفها شنیده میشد : بجهنم خودت را بکش - تو عرضه اینکار را هم نداری - مگه خواهر رباب نگفت تو را همیجا به خاک میسپریم ولی نمیگذاریم بروی - ترسو تو اگر جرأت خودکشی داشتی که این عاقبتت نبود . و هر از چند گاهی هم مسئول نشست همه را تحریک میکردو خدام ساکت بود و لبخند تلخی داشت که از همه بیشتر مسئول نشست از این لبخند بهم ریخته بود که با عصبانیت سر خدام داد زد : به چی میخندی؟ این خنده تو از صد تا فحش هم بدتره !و بعد از سه ساعت بالاخره مسئول نشست با یادداشت فرمانده بالاترش گفت بچه ها نشست تمامه ,خدام برو فکراتو بکن و یه گزارش بنویس و بگو غلط کردم و دیگه از این حرفا نمیزنم و از این گزارش ها نمی نویسم , اگر تا فردا این گزارش را ننوشتی فردا شب دوباره این نشست را ادامه میدهیم . و البته فرداشبی برای خدام در کار نبود , باور نمیکردیم به این قاطعیت به تهدیدش عمل کند من صحنه را ندیدم اما بعدا مجید سیرجانی که الان هم د راشرف است و چه بسا وادار به تکذیبش کنند برایم تعریف کردکه پشت محوطه تسلیحات یک گالن چهار لیتری بنزین را که برای تنظیف سلاح بوده روی خودش ریخته و آتش زده ,او خواسته بود به کمکش برود و یک برزنت برداشته و شروع به دویدن کرده که منوچهر براتی و داریوش فتاحیه که از فرماندهان یگان بودند دست او را گرفته بودند که بگذار خودش را آتش بزنه جلو نرو, تا بچه های دیگر سرمیرسند و او را خاموش میکنند و به بیمارستان میبرند او هشتاد درصد سوختگی داشت , تا ساعت دو نیمه شب در بیمارستان اشرف منتظر اقدام برای انتقال به بیمارستان بغداد بود چرا که امکانات مداوای او دربیمارستان اشرف نبود , این زمان انتظار دقیقا زمانی است که طول کشید تا بهشته خواهری از شورای رهبری را که در انفجار قرارگاه حبیب از ناحیه چشم مجروح شده بود را به اروپا انتقال بدهند . نفر همراه خدام گلمحمدی در بیمارستان عراقی ها فردی به اسم رسول امینی بود . خدام گلمحمدی چند روزی بادردو رنج در بیمارستان بغداد بود , و بعد با برگشتن رسول امینی فهمیدیم که باید قضیه تمام شده باشد , ولی به طور رسمی از سرنوشت خدام بی اطلاع بودیم و کسی هم جرأت پرسیدن نداشت که سئوال کند بالاخره خدام چه شد ؟ چطور مرد ؟ جسد او را کجا دفن کردید ؟ و.. ..و.....و.... و بعد هم با حمله نظامی آمریکا همراه شد و همه اشرف را ترک کردند و سرنوشت خدام همچنان در ابهام ماند ,

شاید در نشست آخر خدام صحنه ای را که بین گرگها بی کس گیر افتاده بود و مجبور شده بود داخل تانکر نفت بشود برایش تداعی شده بود و برای همین لبخند میزد , لبخندی که نصرت علیمرادی را کلافه کرده بود و شاید خدام با آنهمه آتش خاطره تلخ آنهمه سردی روزگار را میخواست به فراموشی بسپارد.

اما خودسوزی تلخ و درد آور خدام که قرارگاهی را تکان داد , درشکستن فضای سرد سازمان , فضای اختناق و سرکوب تاثیرش راگذاشت یادش بخیر تا بعدها و تا هنوز , هنوز بچه ها یادش میکنند و یادش با سئوال همراه است . بالاخره سرنوشت خدام چه شد ؟ چرا او را نفرستادند ؟ تو یه قرارگاه کوچک کسی نبود دستش را بگیره که خودش را آتش نزنه ؟ اون که تهدید کرده بود چرا کسی توجه نکرد ؟ چرا او را در اشرف دفن نکردند ؟ جواب خانواده اش را چه میخواهندبدهند ؟ چرا اینهمه د ربیمارستان معطل شد و او را بلافاصله به بغداد نبردند ؟

نه آن كه فكر كني سرد است

و من

در تهاجم كولاك

تمام هيمه هاي جهان را

انبار كرده ام

در پشت خانه ام

و در فكر يك باغ آتشم

به تنهايي

نه

من هيمه ام

برادر خوبيم

بشكن مرا

براي اجاق سرد اتاقت

آتشم بزن

من هيمه ام

برادر خوبم