English
France
Holland

Montag, 18. September 2006   


 

 

استفاده از مطالب با ذکرمنبع بدون اشکال است

کانون آوا

 

 

خودتان را پنهان کنید!

مهدی خوشحال

18.09.2006

دقیقاً 32 سال قبل بود. در مدرسه ای به نام فردوسی در بندرانزلی درس می خواندم. یک معلم روستایی و بذله گو داشتیم به نام آقای ضیابری که ایشان اهل ضیابر بود. حالا نمی دانم آقای ضیابری زنده است یا مرده. اگر مرده است خدا رحمتش کند، ولی اگر زنده است، از ایشان شکایتی در مقام یک معلم دارم که چرا معلم من شد و درسی به من داد که از آن درس، بدآموزی نصیبم شده است!

 داستان از این قرار بود که یکی از روزها، آقای ضیابری خاطره ای را در سر کلاس نقل کرد که برای محصلی چون من به عنوان یک درس تلقی می شد. ایشان با همان لهجه روستایی اش نقل کرد، زمانی که او نوجوانی بیش نبود و تنها شش کلاس درس خوانده بود، بعداً یک سالی رفته و خانه نشین شده بود و در این رابطه هفته ای نبود که از طرف آموزش و پرورش به خانه شان سر نزنند و والدینش را مخاطب قرار ندهند که شنیدیم شما یک نفر تحصیل کرده را در خانه مخفی کرده اید و ما به نفر شما در امر مدرسه و آموزش بچه های مردم نیاز داریم!

بعداً همان گونه که دیده شد، آقای ضیابری از خانه بیرون آمد و به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمد و اتفاقاً معلم محصل هایی چون من شد که حالا در این زمان و این مکان، ول معطلم. اما یک فرق اساسی با آن زمان و موقعیت حدوداً 50 سال قبلِ معلمم آقای ضیابری دارم و آن این که پس از گذشت این همه سال ها، از جانب Sozialamt و Arbeitsamt و amtهای دیگر، هفته ای نیست که برایم نامه ننویسند که می دانیم شما در خانه حضور دارید و هنوز توان کار کردن دارید و اگر این طور باشد، چرا نمی آیید و ساعتی یک یورو در مزرعه کار نمی کنید؟

اگر ساعتی یک یورو کار را برای معلمم آقای ضیابری تعریف کنم، چون ایشان در ایران زندگی می کند، حرفم را باور نمی کند. ساعتی یک یورو کار، یعنی ضرر مضاعف. ضرر جانی و مالی. می دانم که ایشان حرفم باور نمی کند چرا این که در عصر برده داری هم این گونه نبود. در عصر برده داری، اگر آدم کار می کرد، ضرر جانی می کرد و ضرر مالی نمی کرد. ولی در عصر سرمایه، کارهایی هست که اگر آدم آن کار را بکند، از مایه ضرر خواهد کرد. چهار ساعت کار در طی روز، مساویست با کرایه رفت و برگشت و اگر آدم در حین کار و از خستگی یک چای بنوشد، می بایست پولش را از جای دیگری تامین کند وگرنه با اجرت کار یک یورویی، از این ولخرجی ها نمی توان کرد!

لابد آقای ضیابری در جوابم خواهد گفت، اگر کار تو به یک یورویی در مزرعه رسیده باشد و تو در مقام انقلابی و سیاسی و نویسنده و اپوزسیون و فراری و غیره، داری ضرر مضاعف می کنی، آیا بهتر نبود در همین ایران و کنار خانواده باقی می ماندی و ضمن این که هست و نیست ات را از دست نمی دادی، در مزرعه پدرت به همین کار مشغول می شدی که هم رضایت خودت جلب می شد، هم رضایت پدر و مادرت را جلب می کردی، هم حکومت از تو راضی می شد، هم خدا از تو راضی می شد و هم خلق خدا!

آقای ضیابری اگر هنوز زنده باشد و داستانم را بشنود، لاجرم به او بر خواهد خورد و حرفم را باور نخواهد کرد، بلکه با فخر و غرور ادامه خواهد داد، دست بردار، محصل تربیت کردم که از پس ده ها سال جنگ و گریز و در به دری، که از هر ده تا محصلم نصف شان از بین رفتند، هنوز سالم است و ضمناً نویسنده هم هست و در سومین کشور ثروتمند جهان دارد زندگی می کند. نویسنده ای که می تواند طی مدت دو ساعت زمین و آسمان را به هم ببافد و احیاناً اگر از آسمان به زمین افتاد، مانند گربه مرتضی علی، با دست و پایش به زمین برسد!

ولی در جواب معلمم آقای ضیابری که اگر ایشان هنوز زنده مانده باشد، خواهم گفت، این ها را که می گویید درست است، ولی امروزه نویسنده را کیلویی چند می خرند؟ ایام شما که نیست یک آدم میرزابنویس قلم و دفترش را بردارد و برود جلو دادگستری بنشیند و برای مردم عریضه بنویسد و ارج و قرب و مزد خودش را داشته باشد. اولاً، نویسنده امروزی اگر از مرز سرخ عبور کند، مثل کار یک یورویی ضرر مضاعف خواهد کرد. دوماً، از هر ده نفری که از من سئوال کنند، که و چکاره هستم؟ اگر کارم یک یورویی در مزرعه نباشد و کارم نویسندگی باشد، جرات اعتراف این را ندارم و ناچارم به نه نفرشان دروغ بگویم، چون که کار نویسندگی بس خطرناک است و حسادت برانگیز. کار نوشتن، به خطر و حسادتش نمی ارزد. سوماً، امروزه کمتر کسی است که هنوز نویسنده نشده باشد و برای خودش الم و کوتلی نساخته باشد. چهارماً، نویسنده امروزی را کمتر با خودش کار دارند و بیشتر با قلمش کار دارند و وقتی کار از کار گذشت، سقف متحرک ساختمانی که نویسنده در آن کار می کند، پایین و پایین و آن قدر پایین می کشند تا نویسنده بی چاره همه جهانش سقف باشد و تنها از سقف بنویسد!

البته این ها را برای معلمم آقای ضیابری که اگر هنوز زنده مانده باشد، یا باید به طور شفاهی توضیح بدهم، یا این که در یک مقاله دیگر کاملاً بشکافم که منظورم از سقف متحرک چیست و زندگی به زیر سقف متحرک یعنی چه جور زندگی. این جور زندگی، کمی از کار یک یورویی در مزرعه سخت تر و خطرناک تر است.

آری، آقای ضیابری، معلم عزیزی که معرفت این را ندارم تا بدانم که آیا شما هنوز زنده اید یا نه، از نقل این همه حکایت ها، شکایتم از شما این است که اگر آن روز که از طرف آموزش و پرورش به خانه تان می آمدند تا شما را پیدا کنند و به وزارت آموزش و پرورش ببرند و شما معلم کودکانی چون من باشید، اگر آن روز خودتان را همچنان پنهان می کردید و معلمم نمی شدید و یا این که اگر نوبت شاگردی من فرا رسیده بود، خودم را پنهان می کردم و در کلاس درس شما غایب می بودم، امروزه، نه این حکایت ها بود و نه این شکایت ها!

"پایان"