English
France
Holland

Montag, 25. September 2006   


 

 

استفاده از مطالب با ذکرمنبع بدون اشکال است

کانون آوا

 

 

خانه های ویران شده (3)

 "جواد فیروزمند

23.09.2006

کسی نیست که در سازمان مجاهدین بوده باشد و" حجت الله کفایی " را نشناسد.مربی آموزش خودروهای سنگین و فوق سنگین سازمان مجاهدین بود . حدودا 55 سال سن دارد و در حال حاضر در کمپ نیروهای آمریکایی مستقر در قرارگاه اشرف است.دخترش در سوئد است و همسرش عضو سازمان مجاهدین! حدودا نزدیک به دو سال است که از مجاهدین جدا شده است .میخواهد نزد دختراش به سوئد برود ولی کسی نیست که برای چنین عملی تلاش کند.کسی نیست که بتواند چنین خواسته معقولی را به سرانجام برساند.وعده و وعید های پائیزی نیروهای آمریکایی با گذشت زمستان به سردی گرائیده و حجت و دوستانش در حال حاضر جزو فراموش شدگان تاریخ به شمار می آیند! و در چنین زمستانی واقعا " کسی به فکر گل ها نیست"! و چه دردناک و حزن آلود است ساعت ها و روزهایی که "دلش برای باغچه میسوزد"!

كسي به فكر گل ها نيست

كسي به فكر ماهي ها نيست

كسي نمي خواهد

باوركند كه باغچه دارد مي ميرد

كه قلب باغچه در زير آفتاب ورم كرده است

كه ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهي مي شود

و حس باغچه انگار

چيزي مجردست كه در انزواي باغچه پوسيده ست

حياط خانه ما تنهاست......

(بخشی از شعر " دلم براي باغچه مي سوزد" از زنده یاد فروغ فرخزاد)

 

حجت را اولین بار در اواخر بهار سال 1364 هجری شمسی در پایگاهی بنام آبان (از پایگاه های اعزام و عزیم سازمان مجاهدین در پاکستان بود) همراه با همسر و دخترش دیدم. آن موقع خیلی جوان تر بود .رنگ موهای سرش مثل الان سفید برفی نبود.چهره اش درهم کشیده و چروکیده نبود!قیافه ای بشاش و آرام داشت.تازه از ایران آمده بود.قاچاقچی ها توانسته بودند که او و خانواده اش را صحیح و سالم از طریق مرز بلوچستان به کویته و سپس به کراچی منتقل کنند .خیلی دوست داشت چیزی از خودش نگوید و مخفی کاری میکرد .ولی بالاخره به زبان آمد و بخشی از زندگی اش را برایم تعریف کرد.از کادرهای ارتش بود.کامیون و تریلی داشت و رانندگی میکرد .زندگی متوسط و خوبی داشت.وقتی که قرار شد برای پشتیبانی از عملیات شلیک آرپی جی بر روی اهداف واقع در دادستانی جمهوری اسلامی در تهران سلاح و مهمات برای واحد های عملیاتی جابجا کند دیگر باید از همه چیز دست می شست.حتی چیزی را که خیلی دوست میداشت یعنی کامیون اش را میبایست به قیمت خیلی ارزان تر از حد معمول میفروخت و خرج عملیات سازمان و خروج خانواده اش از ایران میکرد!

چند موشک آرپی جی توسط واحد های عملیاتی مجاهدین به سمت دادستانی انقلاب جهموری اسلامی در تهران شلیک شد و حجت و خانواده اش در بدر دنبال راه خروجی از ایران بودند .در پاکستان فکر میکرد که مجاهدین او را به پاریس اعزام خواهند کرد و او در کنار خانواده اش زندگی راحتی را خواهد گذراند.اما بعد از چند ماه که حوصله اش نیز به سررسیده بود علی الاجبار به عراق اعزام شد.مراحل پذیرش و آموزشی را بدون اینکه در کنار همسر و فرزندانش باشد در کوه های مشرف به پایگاه" تدین" واقع در نوار مرزی کردستان ایران و عراق گذراند.خدا را شکر میکرد که بالاخره میتواند هفته ای یک بار همسر و دخترش را ببیند.اما دیری نپایید که حجت و خانواده اش به دلیل اتمام دوران آموزشی و هنگ به شهر کرکوک اعزام شده و از آن پس بطور کامل از خانواده اش دور افتاد.دیگر کار در کادر حرفه ای بود .زندگی خانوادگی در مجاهدین به قدری سخت و دشوار بود که عملا هیچ گونه امکان رفاهی توسط سازمان برای خانواده ها تامین نمیشد.همسرش از صبح تا شب در آشپزخانه مجاهدین و اقع در شهر کرکوک کار میکرد و حجت نیز مجددا راننده خودروشده بود و بعد ها که سازمان مجاهدین کامیون دار شدند . یک کامیون نیز به حجت الله کفایی تحویل داده شد تا کار نقل و انتقال مواد پشتیبانی، سلاح و مهمات را بین شهرهای عراق و پایگاه های سازمان در عراق انجام دهد.

در عملیات موسوم به " فروغ جاویدان" یکی از راننده های خودروهای مهمات بر عملیاتی سازمان مجاهدین بود که کامیون اش توسط هواپیماها مورد اثابت راکت قرار گرفته و منفجر شد و این بار نیز حجت توانست زنده بماند.

همسرش در سیستم پشتیبانی و در آشپزخانه کار میکرد.

کار در آشپزخانه و آن هم در گرمای تابستان عراق که بسیاری از اوقات به بالای 50 درجه سانتیگراد میرسید بسیار سخت و طاقت فرسا بود.مجاهدین نیروهای تازه وارد خود را چندین سال متوالی در آشپزخانه به اشتغال وا میداشتند و در نشست های درونی خود برای اینکه نیروها نبرند ، تحت این عنوان که این عناصر از کادر های ایدئولوژیک سازمان هستند ، سرشان را به این شکل کلاه میگذاشتند.(مجاهدین در درون تشکیلات اینگونه تبلیغ میکردند" کسی را در آشپزخانه به کار وا میدارند که خیلی ایدئولوژیک و نزدیک به رهبری سازمان باشد!!!)

دخترش آن موقع هنوز نوجوان بود .و تحت عنوان میلیشیا با تعدادی از همسن و سال های خود در کار پشتیبانی مجاهدین فعالیت میکردند.و سال های جوانی خود را در بیابان های بی آب و علف عراق به این شکل میگذراندند تا اثبات کنند که سرنگونی رژیم جمهوری اسلامی از بیابان های عراق عبور میکند.

سال 1368 بود .مسعود و مریم رجوی بر اساس ترفند های فرقه ای و برای هر چه بیشتر مورد سوء استفاده قرار دادن نیروهای سرخورده سازمان ، نسخه جدیدی را برای گمراهان خود پیچیدند.خبر این بود ؛ "انقلاب ایدئولوژیک در راه است ".همه باید انقلاب کنند.کسی که انقلاب نمیکند مزدور و از جنس و سنخ خمینی است.و ضد انقلاب محسوب شده و باید که مورد بازخواست جمعی و رهبری قرار گیرد.خانواده و خانواده ها سد راه انقلاب بوده و باید که متلاشی شود.از این لحظه به بعد حریم و حرمت خانواده یعنی ضد انقلاب .و سزای ضد انقلاب در مجاهدین چیزی جز گلوله و آتش نیست!از این پس هیچ خانواده ای حق ادامه زندگی در مجاهدین را ندارند.هر زن و مردی باید که همدیگر را طلاق داده و مهر مریم و مسعود رجوی را در قلب خود ایجاد کنند.هر کسی جز این باشد معنی اش خیانت به رهبری بوده و باید که به سزای اعمالش برسد!"

بله اینچنین بود که مسعود رجوی ذهن علیل و عقب مانده فرقه ای خود را تحت عنوان انقلاب ایدئولوژیک به اذهان افراد درون تشکیلات خود قالب و تحمیل کرد! فرامین مسعود رجوی در سازمان مجاهدین با سرعت خیلی بالایی اجرا شد. در کمتر از 6 ماه کلیه خانواده ها متلاشی شدند.و بدون آنکه همدیگر را ببینند مجبور شدند خود را در زندان های فکری و تشکیلاتی سازمان مجاهدین محبوس کرده وبرای اینکه به زندان ابوغریب اعزام نشده و به دست لاشخورهای زندانبان صدام حسین نیافتند، به اجبار با رهبری سازمان بیعت کنند.در چنین دورانی که تا سال 1371 هجری شمسی بحرانی ترین و حادترین روزهای درون تشکیلاتی در درون سازمان مجاهدین بود، تعداد زیادی از اعضا و هواداران مجاهدین از آنها جدا شده و توانستند خود را از عراق خارج کنند. تعدادی را نیز مجاهدین نگذاشتند و با حیله و فریب و یا تهدید آنها را مجبور کردند که در پایگاه های مجاهدین باقی بمانند.شاید که این مسئله برای هیچ خواننده ای قابل قبول نباشد ولی اگر این خواننده با افکار و آداب و فرهنگ جبر و ستم فرقه ها و بخصوص مجاهدین آشنا باشد برایش دور از تصور نیست که انسان ها در سازمان مجاهدین آزاد نبوده و هیچ وقت نتوانستند آزادانه فکر کرده و راه خود را با عقل و منطق خود انتخاب کنند.در چنین سازمانی که بجای همه ، رهبری آن فکر کرده و تصمیم میگیرد طبیعی است که ابزار های حیله و فریب و تهدید و تمهید و تطمیع بسیار پر کارو برا بوده و برای چنین مافیای فرقه ای با ارزش باشد!

دختر حجت الله کفایی در سال 1371 به خارج از عراق اعزام شد.تا در یکی از کشورهای اروپایی زندگی معمولی اش را بگذراند .چون این دختر جوان این توانایی را در خود داشت که رو در روی سازمان مجاهدین بایستد و به هر آنچه که مسعود و مریم رجوی ساخته و پرداخته بودند پشت پا زده و خواستار خروج از مجاهدین شود. این دختر هم اکنون در سوئد زندگی میکند و تنها کسی است که از پدرش پشتیبانی کرده و میخواهد او را به نزد خود ببرد ولی افسوس که نیروهای آمریکایی دست اندرکار جدا شدگان هیچ وقت نمیخواهند به فصل جدید ایمان بیاورند و میگذارند تا در حصار های قدرتشان افراد به بند کشیده شده در باغچه های بی آب و علف بمیرند.بله کسی در کمپ نیروهای آمریکایی و قرارگاه اشرف، به فکر گل ها نیست تا دلش برای باغچه های سبز در حال خشک شدن بسوزد!

حجت و خانواده اش یکی از خانواده های ناراضی از انقلاب ایدئولوژیک بودند .ولی از آنجا که در اسارت سازمان مجاهدین بودند، هیچ کاری نمیتوانستند انجام بدهند.از آنجا که مدتی مسئولیت آموزش ترابری لجستیک تحت مسئولیت من کار میکرد ، حجت نیز یکی از افرادی بود که به دلیل همین نارضایتی هایش به سیستم کار من منتقل شده بود تا به اصطلاح در این سیستم ،کاری به کارش نداشته باشند و بعبارتی مقداری در آرامش باشد.در آن ایام هر فرد مسئله داری که از نظر دیدگاهی و فکری با سازمان مجاهدین اختلاف عقیده داشت ، یک باغچه در اطراف محل استقرار خود فراهم میکرد و در آن باغچه سبزیجات و گل میکاشت ! و به این شکل ضدیت خودش را با رسیدگی به باغچه و گل ها و سبزیجات در برابر سازمان مجاهدین نشان میداد.همان کاری که* مهدی افتخاری* سالیان سال است در قرارگاه اشرف بدان مشغول است (*مهدی افتخاری* فرمانده عملیات پرواز مسعود رجوی و آقای بنی صدر از فرودگاه مهرآباد به پاریس در سال 1360 و یکی از اعضای دفتر سیاسی و هیئت اجرایی سابق سازمان مجاهدین بود.)

حجت علنا گزارش کرده بود که دخترش در سوئد در وضعیت نامطلوبی به سر میبرد و میخواهد که به سوئد رفته و نگذارد خانواده اش از هم بپاشد.ولی مجاهدین با حجت برخورد تشکیلاتی کرده و مانع از این کار شدند.و هر بار که حجت این مسئله را پیگیری میکرد او را تحت فشار مضاعف قرار میدادند و تحت این عنوان که جای عنصر انقلابی در سوئد نبوده وبالعکس جای عنصر ضد انقلاب در زندان های ابوغریب است ، سمت و سوی فکری حجت را تغییر میدادند.ولی حجت کسی نبود که با چنین فشارهایی در سازمان مجاهدین باقی بماند.سال ها در سیستم ترابری سازمان مجاهدین کار کرد.سال های سال راننده کامیون و کمرشکن بود .سال های سال مشغول سرویس و تعمیرات خودروهای سنگین بود.همه اعضای خارج کشوری و داخل تشکیلات اشرف ، حجت الله کفایی را میشناسند.خیلی ها به شوخی به او میگفتند" پدر".

حجت در این سالیان بیش از 100 نفر را برای مجاهدین راننده کمرشکن و کامیون کرد و مسئول آموزش کمرشکن و کامیون بود.و الحق که رانندگی اش نیز خیلی خوب بود.ولی هیچ وقت به این کار دلخوش نبود و همیشه حزن و اندوه یک زندانی در چهره اش نمایان بود.حجت تمام زندگی اش و خانواده اش را از دست داده بود و مجاهدین آن را متلاشی کرده بودند.سالهای سال گذشت تا اینکه مسعود و مریم رجوی در برابر حمله نیروهای آمریکایی به عراق، فرار را بر قرار ترجیح دادند و با سقوط صدام حسین حجت الله کفایی خود را به نیروهای آمریکایی مستقر در قرارگاه اشرف معرفی کرد و خواستار خروج از عراق و اعزام به سوئد شد تا نزد دخترش برود.

ولی متاسفانه تا کنون هیچ اقدام جدی از سوی نیروهای آمریکایی و مجامع بین اللملی برای آزاد سازی و اعزام نیروهای جدا شده از مجاهدین به یک کشور آزاد اروپایی، به عمل نیامده است!

و حجت در آرزوی دیدار دخترش مثل باغچه ای که ابرهای بیابان زندگی اش، اشکی برای باریدن ندارند، در تشنگی میسوزد! دو سال است که در بیابان های عراق و تحت هژمونی نیروهای آمریکایی و خارج از سازمان مجاهدین در انتظار است ! و اما کیست که دلش برای چنین باغچه ای، چنین گل هایی و خانواده های پرپر شده ای بسوزد!؟ کیست که دلش برای چنین عاطفه ها و خانه های ویران شده توسط مجاهدین بسوزد!؟ کیست که به فکر گل ها باشد!؟

یک سال و چند ماه پیش وقتی برای آخرین بار حجت الله کفایی را در کمپ نیروهای آمریکایی دیدم ،گفتم حجت ایمان بیار ودر اینجا نمان! چرا که ،"کسی به فکر گل ها نیست!" و "کسی دلش برای باغچه نمیسوزد!"

حجت آنچنان نگاه پراز دردی به رویم کرد که احساس کردم تمامی غم های دنیا را میشود از چشم هایش دیده و لمس کرد!کمرش به شدت درد میکرد و در زیر بار ظلم و ستم سالیان سال فشار بیگاری سازمان مجاهدین خم شده بود .همسرش به اجبار در سازمان مجاهدین مانده بود .دخترش در سوئد و خودش در کمپ نیروهای آمریکایی دنبال یک راه خروج بود ! بی هیچ چشم انداز و آینده ای! ولی در چنین شرایطی، روزنه غمبار امید های بر باد رفته اش را میشد در خاکستر خانه ویران شده اش بازیافت!خانه ای که اینچنین به دست مجاهدین ویران شد!و او بود که دلش برای گل های باغچه و خانه اش میسوخت!.......

 

جواد فیروزمند

23 سپتامبر 2006 - پاریس