|
برهنه پای بر جاده ای از شمشیر
بیان چند حادثه آنطور که رخ داد نه
آنطور که سازمان گفت
بهزاد علیشاهی
قسمت
پنجم
( مرتضي هودي )
شیرازرو میگن نازه واسه
آفتاو جنگش
اهل شیراز بود و این
شعر همیشه سرزبانش بود ," شیراز رو میگن نازه واسه آفتاو
جنگش " همیشه بیاد شیراز بودبچه دروازه سعدی بود و دلش
برای شیراز همیشه تنگ , هیچوقت لازم نبود حرف بزنه تا
بفهمی که چی میخواد بگه, نه! از چشمهاش براحتی میشد فهمید
که چی میخواد بگه و حرف دلش چیه , چشمهای درشت و درخشان و
به شدت عاطفی و احساسی ؛آهنگر بود از همان بچه گی کار کرده
بود و تو تعمیرکاری ماشین و باد گیری فنرها ی ماشین تا
بخواهی وارد بود. تو کارگاه فنر سازی و آهنگری کار کرده
بود, برا همین عضلات قوی و زور زیادی داشت طوری که همیشه
همه از کارهایی که میکرد تعجب میکردند تو شیراز با یکی از
دوستاش شعار مینوشتند . بعد با همون تصمیم میگیرند که به
سازمان بیان , و هردو هم آمده بودند , عشق به آزادی و
رهایی ایران و احساس و عاطفه این دو نفر به مردم باعث شده
بود که با همه سختیهاش از خانه و خانواده دل بکنن و به
عراق بیان , چون سازمان را از همان شعارهاش و رادیوی آن
میشناختند فکرمی کردند که تنها جایی که میشه به آزادی برا
مردم دست پیدا کرد همینجاست و افسوس که آنموقع از ماهیت
این فرقه خبر نداشتند. مرتضی و دوستش که الان اسمش یادم
نیست به ترکیه آمدند و بعد با تماس با سرپل سازمان در
ترکیه , نفرات سازمان به دنبال آنها رفته و با پاسپورت
جعلی اونا را به عراق منتقل کردند . بعد ازمدتی دوست مرتضی
که با وضعیت سازمان آشنا شده بود درخواست رفتن داد , همان
نشست ها بود و همان فشار و همان داستان همیشگی و چون کوتاه
نیامد او رابردند , کجا ؟نمیدانم از همان سرنوشت هایی که
برای همیشه مبهم ماند , مرتضی درخواست ملاقات با او را
داد , به او گفتند امکانش نیست حبیب گودرزی و مژگان مهدوی
او را صدا زدند و سر او داد و بیداد که چرا با یه بریده
میخواهد ملاقات کند , مر تضی گفت اگر من با او صحبت کنم
میماند. من و او سالها باهم دوست بوده ایم , اما حبیب با
خنده تلخی گفته بود که دیگر دیر شده و این مرتضی را ناراحت
کرده بود و دلش را به شور انداخته بود,مدتها دنبال دوستش
بوداما دیگر هیچوقت او راندید ,
مدتی بعد نشستی بود سر
مسائل امنیتی که افسانه شاهرخی این نشست را گذاشت , تعداد
اندکی در آن نشست بودیم , افسانه گفت که ما باید حواسمان
به اطراف باشد رژیم تعداد زیادی عناصر نفوذی بین ما
فرستاده مثل همین مرتضی هودی که ما دوستش را گرفتیم و
دادیم رفت ( کجایش را نگفت ) و گفت شما به این افراد
حواستان باشد و مواظبشان باشید که چه میکنند و با کی حرف
میزنند , بعد هم بلافاصله گزارشش را بدهید .
سه روز بعد مرا دستگیر
کردند مرا که در آن نشست هم بودم و یکبار که برای کتک زدن
مرا بردند. بیرون محلی که خاص اینکار بود گفتند منتظر
بمانم آن محل جایی بود مثل دستشویی ولی بزرگ تر ما را با
چشم بسته میبرند ,و من با چشم بسته بیرون در ایستاده بودم
که صدای مرتضی را شنیدم , میگفت : من اگه میخواستم التماس
بکنم همانجا تو ایران میماندم من نه داد میزنم نه التماس
میکنم هر کار میخواین بکنید , دهن او را گرفتند و چند
دقیقه بعد او را کشان کشان بردند, در آخر این داستان ها
نشستی بود که در آن مسعود رجوی میگفت بعضی ها را وزارت
اطلاعات آموزش داده که در مقابل کتک خوردن و شکنجه مقاومت
کنند اونا را شکنجه کرده و بعد که امتحان پس دادند به اشرف
فرستاده مثل این مرتضی هودی , اما قافل ازاینکه این روزگار
تلخ بود که به او یاد داده بود در مقابل شکنجه و درد
مقاومت کند , بعد هم مسعود رجوی گفت به این افراد ما فرصت
دادیم که جبران کنند ما اعدام نداریم , اما این آدمها اگر
فهمیدند که اشتباه کردند,باید جبران کنند باید قبول کنند
که خودشان را تو جمع دشمن با نارنجک منفجر کنند اون وقت
است که معلوم میشود راست میگفتند یا نه , این امتحان ماست
, اونایی که از این امتحان نمیترسند معلوم است که ممکنه
راست بگن .بعد اگه از امتحان سربلند بیرون آمدند, معلوم
میشه که راست میگفتند ,ما همه شما را با این امتحان ساده
می آزماییم
و بعد , بعد از پنج ماه
شکنجه و کتک کاری هم من آزاد شدم و هم مرتضی و با هم باز
در یک یگان بودیم , آنوقت ها ما در یکی از اضلاع اشرف کنار
سیاج ها نگهبانی میدادیم چند برج بود و یک اتاقک که سالن
غذاخوری ما بودو یک اتاقک دیگر برای خواب و استراحت , توی
محل غذاخوری یک تلویزون بود که مسئولی داشت و ما روزی نیم
ساعت با آن نوارهای خود سازمان را میدیدم, روزی د ر
آسایشگاه مرتضی را دیدم که کنار تخت نشسته و چشمهایش خیس
اشک است و بغض آرام آرام چانه اش را میلرزاند آنقدر
چشمهایش شفاف بود که انگار یکباره همه غم او را به سرمن
ریختند جلوی او نشستم و گفتم چی شده مرتضی ؟, اون همه عضله
و غرور یکباره مثل یه بچه کوچک ترکید و شروع کرد به گریه
با صدای بلند , دستش را گرفتم و دوباره پرسیدم, گفت من را
صدا زدند و گفتند که با تلویزیون سالن ور رفتم که تلویزیون
عراق را بگیرم گفتند میخواستم فیلم سکسی نگاه کنم و اخطار
دادند . ولی بخدا نمیدانم کی گزارش داره من فقط بعد از
پست ویدئو را نگاه کردم که ببینم چه مارکیه , من اصلا
دنبال این چیزها نیستم بخدا و گریه .....
راست میگفت پسر پاک و
خویش تنداری بود,و فکر نمیکنم هیچوقت دروغ گفته بود, چقدر
دلش میخواست برای میهنش و مردمش کاری بکند و حالا باید فقط
به این فکر میکردکه چطور ثابت کندکه نقوذی نیست . چطور
ثابت کنه که تلویزیون عراق را نگاه نمیکرده و .......
مرتضی سخت کار میکرد و
سخت پرتلاش بود میگفت کار جوهره مرد است , اما از این همه
کار بیفایده خوشش نمیامد یکبار به من گفت بهزاد! این
کارهایی که ما میکنیم چه ربطی دارد به سرنگونی ومبارزه با
رژیم داره ؟ اینهمه جارو زدن و کارهای بیفایده د ربیابان
چه ربطی دارد,چرا بجای اینها یه آموزش سیاسی یا یه آموزش
دیگه به ما نمیدن گفتم از خودشان بپرس , گفت هنوز پرونده
ما بازه میخوای دوباره بریم "باغ فیض " باغ فیض را به کنا
یه از محلی که زندانی بودیم میگفت و همیشه با همین اسم
میگفت هیچوقت هم نپرسیدم چرا ,
مدتی بعد که داستان کم
آبی در آبادان بودو مردم تظاهرات کرده بودند ,سازمان به
فکر این بودکه میتواند یکشبه آبادان را بگیرد .
قبلاها دریک نشست
مسعود رجوی گفت ما برای گرفتن همه شهرهای ایران طرح داریم
و پرسید درسته افسانه ؟ افسانه ( همان افسانه شاهرخی ) هم
جوا ب داد بله ما خودمون تو قرارگاه حبیب برای گرفتن اهواز
, آبادان , و خرمشهر طرح مشخص داریم , طرحی که به شکل
نظامی و با کامپیوتر همه محاسباتش را کردیم و امکان شکستش
زیر پنج درصد است . ( از همان طرح های دن کیشوتی مثل فروغ
جاویدان و ...) بعد اضافه کرد که ما سازماندهی اجرای این
طرح را هم داریم و فقط منتظر یه فرصت ومهیا شدن شرایط
ودستور شما هستیم .
و با داستان کم آبی در
آبادان گویا این شرایط مهیا شده بود و مسعود رجوی هم فرمان
تسخیر آبادان را داده بود , طرح در قرارگاه حبیب ابلاغ شد
کل طرح برای گرفتن آبادان با نوزده نفر انجام میشد ,
به این ترتیب :
سه نفر برای گرفتن
استانداری
سه نفر برای گرفتن سپاه
پاسداران
چهار نفر تیم کمک که
بیرون شهر میماند
دو نفر برای گروگان
گیری استاندار
چهار نفر برای تسخیر
صدا وسیما
سه نفر برای پشتیبانی
با خمپاره ,
این نوزده نفر آماده
شدند و قرارشد که از مسیر آبی بهمن شیر با قاچاقچی حزب بعث
به آبادان بروند. همه آموزش شنا دیده بودند چون ماموریت یک
ماموریت آبی بود,
در روزهای آخر ونزدیک
اجرای عملیات قرار شد مرتضی هودی هم وارد این ماموریت بشود
, عده ای مخالفت کردند که مرتضی شنا بلد نیست چطور میشود
او را به ماموریت آبی فرستاد , افسانه شاهرخی با زهر خندی
گفت اون یه امتحانی داره که باید پس بده , دست من و شما
نیست , گفتند که غرق میشود شنا بلد نیست , باز افسانه جواب
داد باشه اونوقت معلوم میشه که راست میگفته ,این بهتره که
یه مجاهد خلق بمیره تا اینکه یه مزدور نفوذی باشه و زنده
بمونه در این مورد صحبت نکنید قرار است که او برود ,
که همه متوجه شدند
دستور از جای دیگری است . مشفق کنگی به مرتضی جلیقه نجات
داد و او را برای تمرین کنار شط برد , که افسانه شاهرخی
ناراحت شد و گفت اینکارها برای چیه اگه لازم بود , خودمان
بهتون میگفتیم و آموزش شنا برای اودیگر ادامه پیدا نکرد
,هوای غروب سرد بود و مرتضی با لباس خیس داشت میلرزید , آب
زیادی خورده بود و خوب نفس نمیکشید او را به آسایشگاه بردم
که استراحت کند , در راه به او گفتم خب تو که شنا بلد
نیستی بگو این ماموریت را نمیروم خطرناکه ها ؟
گفت خدا بزرگه خودت که
میدونی اگه بگم نمیرم انگار خودم اعتراف کردم که نفوذی
هستم , تو که در جریانی دیگه چرا این حرف را میزنی .
و فرداشب اونها را در
یک اتاق جمع کرده بودند که وصیت نامه بنویسند , من از
پنجره داشتم لیست نیازهای آنها را میگرفتم مرتضی با شوخی
گفت بیا توکمک بگو چی بنویسم .یادم آمد که افسانه به
مژگان مهدوی تاکید کرده بود که حتما وصیت نامه مرتضی را
بخوان اگه نکته مبهمی دارد بگو تصحیح کند , یادت باشد حتما
توش بنویسه که داوطلبانه درخواست عملیات داشته و خوشحال
است که به ماموریت میرود .
و شب بیژن که فرمانده
تیم بود داشت تو جیه میشد به او گفته شد که مواظب مرتضی
باشد , تا وقتی به شهر نرسیدید سلاح دستش ندهید یه بهانه
ای جور کنید مثلا بارها را به او بدهید و بگویید چون بار
دارد دیگر سلاح نگیرد .
این تیم که قرار بود
آبادان را بگیرد با قاچاقچی حزب بعث و با قایق آنها قرار
شد از شط و بهمن شیر عبور کنند , شب اول بدلیل سنگین بار
قایق آنها در آب فرو رفته بود و تا صبح برای در آوردن
وسایل تلاش کرده بودند وخیس و گلی ساعت ده صبح برگشتند ,
چند شب بعد دوباره اقدام کردند اینبار با چند قایق اما باز
بدلیل گشت آبی نتوانستند بروند و صبح برگشتند و شب حادثه
آنها عبور کرده و به خاک آبادان رسیده بودند هنوز سلاحها
را از توی قایق بیرون نیاورده بودند که توسط گشت ایرانی
دیده میشوند و به آنها ایست داده میشود, قاچاقچی عراقی
اقدام به فرارمیکند همه توجیه شده بودند که در این شرایط
باید تیر اندازی کنند تا قاچاقچی عراقی اول فرصت و امکان
فرار را داشته باشد , و آنها هم همین کار را کردند و اول
او فرار کرد و بعد بقیه قایق را ول کرده و به آب زده و با
شنا خودشان را به این طرف رساندند , اما مرتضی که شنا بلد
نبود به اتکا جلیقه نجات خودش را به آب انداخته بود , بچه
ها میخواستند کمکش کنند که عراقی ها اجازه ندادند و همه را
از آنجا به قراگاه برگرداندند و خود شان با قایق گشت شروع
به جستجو کردن , آنها که به قرارگاه برمیگشتند , صدای شلیک
عراقی ها میشنیدند و صدای روشن شدن چتر منور که از طرف
ایرانی ها زده میشد .
سه روز بعد جسد مرتضی
را که در کنار آب به دیواره ای گیر کرده بود پیدا کردند ,
اما دیگر چشمان درشت و مهربانش نمی درخشید چشمهایش و
پلکهایش را ماهی ها خورده بودند .
او را به قتل رساندند و
او کشته شد.
کشته شد که ثابت کند
نفوذی نیست که ثابت کند دلش برای ایران میتپد و آنها او را
کشتند که ثابت کنند امتحانی که میگفتند جدی است , که ثابت
کنند راههای زیادی برای از سر راه برداشتن نفرات دارند ,
که ثابت کنند قصاوت مرز ندارد .
خیلی ها نفهمیدند مرتضی
چطور کشته شد , آنها هم که فهمیدند جرات نکردند حرفی بزنند
.
زندگي چون جمله هايي
بود بي پايان
سربهاي داغ
نقطه اي در
انتهاي سطرهايي مختصر بودند
قلبها با
قلبها نا آشنايي داشت
دستها با
دستها
بيگانه تر
بودند
در شب
طولاني سنگين
كورمالان
گرچه ياران در سفر بودند
سخت از هم
بي خبر بودند
از دورويي
هاي بي پروا
وز نگاه سرد
گستاخانه بي شرم اين و آن
آن و اين در
آتش عصيان و خشمي شعله ور بودند
ني اميدي
بود
نه نويدي
بود
نه به سر
شوري
نه در دل
اشتياقي بود
و لبان
رازداران
در خطر
بودند
|