|
برهنه پای بر جاده ای از شمشیر
قسمت
هشتم ــ بخش دوم
بیان چند حادثه تلخ آنطور که رخ داد و نه آنطورکه مجاهدین
گفتند
حمزه رحیمی و جلیل بزرگمهر
در سال 1373 شمسی
سازمان مجاهدین که در وضعیت نابسامانی قرار داشت و نیروهای
زیادی تقاضای خروج از سازمان را داشتند، دست به کاری زد که
در تاریخ مبارزات انقلابی بیسابقه است. سازمان از اواسط
سال 1373 اقدام به دستگیری تعداد زیادی از کادرهای خودش که
هر کدام به میزانی مسئله دار بودند کرد و برای اینکه جلو
ریزش نیرو را بگیرد و از این افراد سند داشته باشد تا
نتوانند حرفی بزنند، در زیر شکنجه از آنها اعترافات ساختگی
مبنی بر نفوذی بودن و جاسوسی و .......... گرفت و مجبور به
اطاعت کرد.
در
این پروسه تعدادی هم که زیر بار امضاهای ساختگی نرفتند در
زیر شکنجه کشته شدند. عده ای را سازمان به عنوان خودکشی،
عده ای را به عنوان سکته قلبی و عده ای را به عنوان شهید
در عملیات جا زد. ولی در این میان عده ای را هم که هیچ
توجیهی نداشت مسکوت گذاشت، نامی از آنها نبرد و یا به
عنوان نفوذی و کشته شده در حین فرار عنوان کرد.
این
پروسه از اواسط سال 1373 تا اواسط سال 1374 شمسی طول کشید.
من خودم اواسط بهمن 1373 به عنوان مأموریت داخله از یکان
فرا خوانده شدم و توسط حسن محصل، اسدالله مثنی، باقر و چند
تن دیگر که اسامی آنها به یادم نمانده است با ضرب و شتم و
بد و بیراه، دستگیر شده و به زندان قلعه منتقل شدم و تا
اواسط اردیبهشت 1374 در زندان بودم.
در این مدت شکنجه
های مختلف روحی و جسمی بر من و سایر زندانیان وارد شد که
من الان قصد ندارم از آن شکنجه ها بگویم. الان قصد دارم در
مورد 2 تن از کشته شدگان این ماجرا سخن بگویم که سازمان
هرگز از آنها سخنی نگفته است.
این دو تن عبارتند
از جلیل بزرگمهر و حمزه رحیمی. آنها در سلولی که من بودم
حضور نداشتند ولی من به صورتی دیگر از آنها با خبر شدم.
جفت آنها هم یکانی من بودند و من کنجکاو بودم که بدانم چه
بر سر آنها آمده است.
در
اواسط اردیبهشت رفتار زندانبانان (مختار جنت صادقی، نریمان
عزتی و ...........) کمی ملایم شد و کسی را برای بازجویی و
شکنجه صدا نکردند و چند روز بعد عده ای از فرماندهان مثل
حجت بنی عامری و حسن نظام الملکی و عادل و نادر رفیعی نژاد
آمدند و ما را با دست و چشم بسته از سلول خارج کرده و به
یک اتاق بزرگ بردند و گفتند که رحمت رهبری شامل حال شما
شده و گفته که فعلا بازجویی را متوقف کنیم. الان هم دست و
چشمتان را باز میکنیم ولی کسی حق ندارد به چپ و راست یا
پشت سر نگاه کند. بعد هم دستها و چشمهای ما را باز کردند و
گفتند از درون کیسه هایی که جلویمان بود لباس نظامی
بپوشیم. سپس مجدداً چشمهایمان را بستند و ما را به بیرون و
داخل ماشینهای آیفا منتقل کردند و در آنجا اجازه باز کردن
چشم بندها را دادند. درون آیفای ما حجت بنی عامری نشسته
بود.
ما
را به قرارگاه پارسیان بردند و در یک ساختمان زندانی
کردند. حوالی ساعت 1 نهار مختصری به ما داده و حدود ساعت 2
ما را به ستون یک به سمت ساختمانی بزرگ در نزدیکی همان
زندان بردند و قبلش گفتند که خواهر سوسن (اعظم طالقانی) با
شما کار دارد.
همین که وارد سالن
شدیم، یک لحظه من خشکم زد. مسعود در صدر سالن پشت یک میز
نشسته بود و اعضای شورای رهبری در عراق (چون عده ای همراه
با مریم در فرانسه بودند) سمت چپ او و رو به ما نشسته
بودند و تعدادی صندلی خالی در سمت راست مسعود و روبروی
شورای رهبری برای ماها بود و عده ای از به اصطلاح مسئولین
و از زندانبانان و شکنجه گران در روبرو نشسته بودند (حدود
200 نفر).
ما زندانیان که حدود
50-60 نفر بودیم بر روی صندلیهای خالی نشانده شدیم و سپس
اولین حرفی که از دهان مسعود درآمد این بود: شما نان مریم
را میخورید ولی به وزارت اطلاعات ایران و آخوند یونسی خدمت
میکنید؟! عده ای و از جمله من گفتیم که خیر و چنین چیزی
نیست و واقعیت ندارد.
بعد مسعود شروع کرد
به حرف زدن و اینکه مزدوران سازمان را پر کرده اند و ما
باید به هر طریق ممکن آنها را شناسایی کنیم و از انقلاب
مریم حفاظت کنیم و اینکه در این مسیر این ریسک را هم باید
بپذیریم که عده ای مجاهد هم فدا شوند! و ...........!!!!!
سپس مسعود 2 گزارش
از به اصطلاح 2 مزدور نفوذی خواند. یکی از طوبی بزرگمهر
خواهر جلیل و یکی از حسین فرقانی.
طوبی
بزرگمهر در این گزارش به مزدوری و نفوذی بودن خود اعتراف!
کرده و گفته بود که چگونه با لاجوردی و یونسی و خمینی!
ملاقات کرده و توجیه شده اند و سپس به کارهایی که در
سازمان کرده و جاهایی که در آنها بمب گذاشته بودند اشاره
کرده و نوشته بود که چگونه با برادرانش ملاقات و طراحی
عملیات میکرده است.
در
آخر گزارش، مسعود گفت که این گزارش و اعتراف طوبی بزرگمهر
است و این هم گزارش خلیل بزرگمهر است (گزارش دیگری را نشان
داد)، سپس ادامه داد: ولی جلیل در همان ابتدا همین که
متوجه شد که لو رفته اند و میخواهند دستگیرش کنند مقاومت
کرد و در صدد فرار برآمد که نگهبانان مجبور به شلیک شدند و
او در حین فرار کشته شد.
گزارشی
که خوانده شد طوری وانمود میکرد که انگار این چند نفر
(طوبی و خلیل و جلیل) همیشه همدیگر را ملاقات کرده و با هم
قرار و مدار میگذاشتند که چطور عمل کنند، در حالی که این
کار با توجه به سازماندهی و تقسیم کار در سازمان امر غیر
ممکنی بود.
در
طول مدتی که مسعود گزارش را میخواند سعی میکردم که آن را
باور کنم ولی با وجود فضای احساسی که مسعود ایجاد کرده بود
من نمیتوانستم کاملا آنرا باور کنم.
من از روزی که جلیل
را شناختم او در یکان عملیاتی بود و تقریبا هر یکماه یکبار
جهت عملیات به نوار مرزی ایران و عراق میرفت و برمی گشت.
این یک کار عادی بود
که کسانی که بیشتر تشکیلاتی و ایدئولوژیک بودند به مأموریت
میرفتند و اگر کسی مشکوک بود هرگز به مأموریت فرستاده
نمیشد.
من در سازمان تا
همین حد از مرگ جلیل خبردار شدم ولی وقتی در سال 81 به
زندان ابوغریب رفتم در آنجا از بچه های مختلف از جمله اکبر
اکبرزاده و محسن هاشمی و تنی چند ماجرای دیگری در این مورد
شنیدم که میگفتند:
روزی جلیل را پس از
شکنجه های فراوان به سلول می اندازند و او در آن وضع خرابی
که داشته پرده از ماجرای کثیفی برمیدارد مبنی بر اینکه در
برابر چشمان او به خواهرش طوبی توسط نادر رفیعی نژاد تجاوز
میشود تا او را مجبور به اعتراف کنند ولی او تسلیم نشده و
مورد شکنجه های باز هم بیشتر قرار میگیرد. او چند روز بعد
از این جریان در اثر شدت شکنجه ها و عدم رسیدگی جان
میسپارد.
پس
از اینکه مسعود فضا را به خوبی به نفع خودش چرخاند، یکی دو
ترانه از حمیرا گذاشت و فضا را احساسی کرد و سپس در آن
فضای متشنج و احساسی اعلام کرد که:
«من
به عنوان رهبر عقیدتی از اختیارات خاص خودم استفاده کرده و
بر خلاف رأی و نظر مسئولین و شورای رهبری سازمان، شما را
مورد عفو قرار داده و به شما فرصتی دیگر میدهم تا وفاداری
خود را به مریم و انقلاب مریم ثابت کنید.»عده ای گریه
کردند و تقاضای اعدام برای مزدوران واقعی کردند و سپس
مسعود با استفاده از این هیجانات، برگه هایی تحت عنوان
تعهدنامه به همه داد و خودش دیکته کرد که:
«من به سازمان خیانت
کرده بودم و با دشمن همکاری میکردم و با سازمان یکدست
ویکرنگ نبودم و تعهد میکنم که از این پس یکرنگ باشم و اگر
هم خطائی از من دیده شد مسئولین سازمان حق دارند مرا اعدام
کنند!»
سپس
ما را مجدداً به زندان برگرداندند و در آنجا طی نشست
کوتاهی ابلاغ کردند که ما به یکانهایمان برگردانده میشویم
ولی اجازه صحبت در مورد دوره زندانی بودنمان را با کسی
نداریم و گفتند که گزارشاتمان را هم فقط باید برای
بالاترین مسئول در لشکر بنویسیم.
فرمانده
بالای لشکر ما زرین (فاطمه طهوری) بود و ما گزارشاتمان را
مستقیما به او مینوشتیم.
حدود
یکماه از بازگشت ما به یکان گذشته بود که خانم فاطمه طهوری
جهت بازدید از زرهیها به زرهی من سر زد. از آنجایی که قبل
از این جریانات حمزه رحیمی در یکان تعمیر و نگهداری بود و
کارهای زرهیها را انجام میداد و من هم کنجکاو بودم که
بدانم چی به سر حمزه آمده است از فرصت استفاده کرده و از
او پرسیدم: ببخشید خواهر زرین! خیلی وقت است حمزه را
نمیبینم، آیا او به یکان برنمیگردد؟
زرین (فاطمه طهوری)
یکدفعه برافروخته شد و بازدید از زرهیها را قطع کرد و به
من ابلاغ کرد که همان موقع به اتاقش بروم.
او در اتاقش با
عصبانیت به من گفت: مثل اینکه هنوز عقلت سر جایش برنگشته
است و سئوالات اضافی داری! تو چکاره ای که در مورد مزدوری
که به سزای اعمالش رسیده است پیگیری میکنی؟ نکند خودت هم
میخواهی پیش او بروی؟
همانجا بود که
فهمیدم حمزه هم کشته شده است و با ناراحتی ببخشید گفته و
از اتاق خارج شدم.
من
هرگز نتوانستم بفهمم که او چگونه و کجا کشته شد ولی میتوان
حدس زد که زیر شکنجه کشته شده و سازمان هم صدایش را در
نیاورده است.
اتفاقات
زیادی از این قبیل در سازمان رخ داد که کسی خبردار نشد ولی
امیدوارم روزی همه این موارد برای ثبت در تاریخ بیان شود
وبه امید آنروز که محاکمه علنی مسعود و مریم و سران سازمان
را که دست در خون خیلیها دارند ببینم و اینکه چطور در
پیشگاه خدا و خلق، همان خدا و خلقی که همیشه ریاکارانه سنگ
آنها را به سینه میزدند، رسوا میشوند.
به امید آنروز.
رسول
محمدنژاد.
برهنه پای بر جاده ای از شمشیر
شنیده ها و یا دیده
های مادر رضوان (رابعه شاهرخی)
1-
مجتبی میر میرایی: در ساختمان میرزایی تحت برخورد بود، از
طبقه چهارم آن ساختمان به پایین پرت شده و جانش را از دست
داد.
تاریخ: اوایل
تابستان 1369
2-
بهرام: در استخر قرارگاه حنیف نژاد خفه شد. البته همه بچه
ها به این مسئله مشکوک بودند و سئوالات زیادی داشتند. نرگس
(اسم مستعار) همسر بهرام بود که در آنزمان باردار بود؛
برادر بهرام هم حسن نام داشت که از بچه های پانسیون یا
مدرسه بود.
3-
زهرا: در سپتیک افتاده و خفه شد.
تاریخ: احتمالاً سال
1991 (1370)
4-
رسول (که نابینا بود): در اتاقش حلق آویز شد.
تاریخ: احتمالاً سال
1991 (1370)
5-
تقی حداد: گفته شد یک روز صبح به هنگام بستن بند کفش خود
سکته و فوت کرد.
همسر تقی حداد وجیهه
و دخترش محبوبه نام دارد.
تاریخ: احتمالاً
1999
وجیهه
از سازمان جدا شده و به همراه دخترش محبوبه در سوئد زندگی
میکند و با سازمان مخالفت میکرد، ولی به شکل مشکوک و سئوال
برانگیزی بعد از جریان تقی حداد، سازمان دور او را گرفته و
نتیجتاً وجیهه ارتباطش را با تمامی جدا شدگان قطع کرد.
|