English
France
Holland

Monday, 01. January 2007   


 

 

استفاده از مطالب با ذکرمنبع بدون اشکال است

کانون آوا

 

مکاتبات آقایان ابراهیم خدابنده و دکتر مسعود بنی صدر

 

نامه شماره 15 به دکتر مسعود بنی صدر

تاریخ : چهارشنبه 29 آذر 1385  

 

با سلام، خسته نباشی،

از دریافت نامه ات به تاریخ 15 دسامبر 2006 بعد از یک وقفه خوشحال شدم. امیدوارم که به یاری خدا رفع کسالت شده باشد و آرزو میکنم که همیشه سالم و سعادتمند باشی. راستش را بخواهی آنقدر مطلب برای نوشتن دارم که نمیدانم از کجا شروع کنم. بهرحال اول یک میزان مطالب متفرقه که در ذهنم مانده است را بازگو میکنم و بعد به سراغ اصل مطلب میروم و تلاش میکنم نامه طولانی نشود.

 

اخیرا فیلم رمز داوینچی The Deviancy’s Code را که البته زیر نویس فارسی داشت دیدم. کتاب آنرا پارسال به زبان انگلیسی خوانده بودم. دیدن این فیلم را توصیه میکنم چون از بعد فرقه نکات جالب توجهی دارد. یک نمونه آن به این صورت است که فرد عضو فرقه به تنهایی در برابر تمثال حضرت عیسی مسیح (ع) قرار میگیرد و به شکنجه خود در ازای خطاها و عدم موفقیت هایی که در قبال اوامر رهبر فرقه داشته است می پردازد. خود آزاری فرقه ای که در این فیلم به نمایش در می آید از یک طرف غیر قابل تصور و از طرف دیگر واقعی است. در فیلم البته صرفا بعد جسمانی قضیه نشان داده میشود و به ابعاد روانی آن که امروزه متداول است نمی پردازد. سال قبل هم فیلمی به نام  Fight Club   که در فارسی باشگاه مشت زنی ترجمه شده بود را دیدم که داستان یک فرقه در آمریکا بود که داوطلبانه یک دیگر را به قصد کشت کتک میزدند. در تلویزیون هم به این فیلم اشاره شده و بخشهایی از آن نشان داده شد.

 

کتابی از خارج به دستم رسید به نام  Target Iran نوشته  Scott Ritter   بازرس سابق تسلیحاتی ملل متحد در عراق که در خصوص ایران نوشته است. در مقدمه این کتاب که آنرا ترجمه کرده و به ضمیمه برایت میفرستم به مطالبی در خصوص سازمان مجاهدین خلق و علیرضا جعفر زاده اشاره کرده که میگذارم خودت بخوانی و نیاز به توضیح ندارد. همچنین چندین ماه قبل کتابی به نام  State of War  نوشته  James Risen  به دستم رسید که در خصوص ایران است و بخش انتهایی فصل آخر آن به سازمان مربوط میشود. این مطلب را هم ترجمه کرده و مانند مورد قبلی به ضمیمه ارسال میکنم. یک مطلب دیگر هم مربوط به نشریه آمریکائی New Yorker  است که مربوط به ماه مارس 2006 میشود و تا اندازه ای در ارتباط با مطالب فوق می باشد. آنرا هم به ضمیمه ارسال میکنم.

                                                                                                    

اگر یادت باشد چندی پیش یک بحث سیاسی در خصوص اوضاع منطقه کرده بودی. در این خصوص پیشنهاد میکنم به مجله TIME به تاریخ 13 نوامبر 2006 صفحات 30 تا 34 مراجعه نمائی که در خصوص طرح تجزیه عراق نوشته است. به نظر خودم مقاله جالبی آمد که به خواندنش می ارزد. مطلبی هم در همین شماره مجله در خصوص شیرین عبادی درج شده است که شاید دیده باشی.

 

نامه ای به دستم رسید که عین آن و پاسخی که به نویسنده نامه داده ام را برایت به ضمیمه میفرستم. از آنجا که از خود وی نسبت به اینکه نامه اش علنی شود اجازه ای دریافت نکرده ام نام او را حذف میکنم. جدا از هویت نویسنده نامه، به نظر من وی موضوع مهمی را طرح کرده است که باید حتما پاسخ قانع کننده به آن داده شود. البته جواب من اجبارا قدری طولانی شده است. در پاسخ به این نامه، صحبت از برخورد با افرادی با کوله باری از تجارب اجتماعی و مبارزاتی در زندان کرده بودم که از آنها بسیار آموخته ام. یکی از این افراد منصور اسالو (در برخی جراید اشتباها اصانلو نوشته میشود- نام اصلی با سین است و نون ندارد) رئیس سندیکای کارکنان شرکت واحد اتوبوسرانی است که احتمالا در خصوص او مطالبی خوانده یا شنیده ای. ما مدتی بود در یک بند با هم بودیم که او دیروز آزاد شد. قبل از رفتن، شعار همیشگی اش را برایم نوشت: "شکیبایی و منطق را رعایت کردن و حذف تعصب در اندیشه". برای او داستان خانواده عالیوندی و همت آبادی در اطریش و پسرانش در قرارگاه اشرف را گفتم که چگونه سازمان بجای پاسخ به سؤالات من همانطور که معمول تمامی فرقه هاست توطئه ای را ترتیب داد و حتی حاضر نشد تکذیبیه های مرا هم درج کند. گفت بالاخره خودت روزی آزاد شده و در جامعه حضور یافته و از نزدیک خواهی دید ولی همینقدر از من بشنو که آنها در داخل کشور هیچ جایی ندارند و فوق العاده منفور هستند و من از اینکه دست به چنین کارهایی بزنند اصلا تعجب نمیکنم. راستش من از این حرفش اصلا خوشحال نشدم. از خودم پرسیدم چرا باید حاصل بذل ربع قرن تلاش و از خود گذشتگی و بهترین سالهای جوانی و جان و مال و زندگی بهترین فرزندان این میهن ایجاد نفرت در عموم مردم باشد؟ در این رابطه راستی رهبری سازمان چه جوابی دارد بدهد؟ من فکر میکنم خود سازمان هم از این مسئله یعنی نفرت عمومی مطلع است و به همین دلیل دیگر مثل اوایل از خلق قهرمان حرفی به میان نمی آورد. اگر دیده باشی مسعود رجوی در پیامی که بعد از سه سال و نیم غیبت ظاهرا به ملت ایران داد از حمایت همه کس در همه جا صحبت کرده است ولی کوچکترین اشاره ای به مردم ایران نکرده است. پر واضح است که سازمان عنصر مردمی را بدون تعارف از معادله استراتژی خود حذف کرده و یکباره تکیه را بر عنصر خارجی گذاشته است. روزی چشم امیدش به جنگ ایران و عراق بود و امروز به احتمال حمله نظامی آمریکا به ایران نظر دوخته است و معلوم نیست خودش این وسط چکاره است یا قرار است باشد.

 

و اما در خصوص نامه ات باید بگویم که راستش پس از خواندن آن برای خودم هم ابعاد تازه ای از دنیای (شیرین) مجازی فرقه و دنیای (تلخ) واقعیت ها روشن شد. باور کن که (حتما باور میکنی چون خودت تجربه کرده ای) قدم گذاشتن از دنیای مجازی فرقه ای آنهم بعد از سالیان طولانی به دنیای واقعی اصلا کار ساده ای نیست و هیچکس بدون گرفتن کمک از خارج نمیتواند این کار را انجام دهد و دقیقا به همین دلیل بالاترین گناه در داخل فرقه برقراری هرگونه ارتباط با بیرون آنست و باز دقیقا به همین دلیل مسئولیت این کار بر گردن کسانی است که این شانس را داشته اند تا خود را خلاص کرده و از فرقه جدا شوند و با دنیای واقعی آشنا گردند. این کار البته فوق العاده سخت است و به هیچ وجه کار ساده ای نیست. خصوصا اینکه، به قول یکی از محققین و متخصصین فرقه، فرد وقتی از فرقه جدا میشود به لحاظ عقلی درست در همان سن و شرایط وقتی است که وارد فرقه شده است. یعنی اگر مثلا فردی در سن 25 سالگی وارد فرقه شده و در سن 50 سالگی از آن خارج شود، نمیتواند رفتار طبیعی یک فرد 50 ساله را در اجتماع داشته و به همان میزان مسئولیت بپذیرد و لذا زود سرخورده میشود چون فی الواقع دوران جوانی خود را به طور طبیعی طی نکرده و به لحاظ اجتماعی بالغ نشده است. همچنین این محقق اشاره میکند که جدا شدن فیزیکی فرد از فرقه با جدا شدن اندیشه فرقه از ذهن خود فرد دو مقوله کاملا متفاوت است که دومی البته به مراتب مشکلتر و پیچیده تر میباشد.  فهم مشکلات جداشدگان فرقه ها در جامعه خود مبحث مفصلی است که یک بخش از سه بخش کتاب "فرقه ها در میان ما" را تشکیل میدهد که هنوز موفق به اتمام ترجمه آن نشده ام. آنچه از تجربیات فردی خودت بعد از جدا شدن از سازمان آورده ای جدا برایم ملموس و واقعی است و فکر میکنم هر کس که چنین تجربه ای را پشت سر گذاشته باشد این مطالب را خوب درک میکند و البته برعکس برای کسانی که خود این مراحل را تجربه نکرده اند فوق العاده نامأنوس و باور نکردنی جلوه میکند.

 

موضوع بعدی در خصوص اعلام پیروزی اخیر از جانب سازمان البته با کلی آب کردن در حکم دادگاه لوکزامبورگ است. سازمان هیچگاه خودش را با شعارهای اولیه اش مقایسه نمیکند. یعنی اصلا انگار نه انگار که قرار بود چه بشود و چه شد. گیریم اصلا اتحادیه اروپا خانم مریم رجوی را به عنوان رئیس جمهور ایران برسمیت بشناسد (و ایکاش هرچه زودتر این کار را بکند تا دیگر هیچ بهانه ای در دست سازمان باقی نماند). بالاتر از این که اتحادیه اروپا کاری نمیتواند بکند. آیا مشکلات سازمان حل خواهد شد؟ رهبری سازمان تخصص ویژه ای دارد تا گناه را به گردن عوامل خارجی بیندازد تا مبادا ساحت مقدسش به ایرادی یا اشکالی آلوده گردد. رهبر فرقه و پذیرش انتقاد مثل جن و بسم الله می مانند و یک جا جمع نمیشوند. در پیام اخیر مسعود طوری وانمود شده است که گویی اتحادیه اروپا به تنهایی مسئول عدم تحقق سرنگونی رژیم طی 10 سال گذشته بوده است. در همین رابطه مشاهده میشود که سازمان از وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی فی الواقع یک ابرقدرت ساخته است که گویی کسی در هیچ کجای دنیا تا جایی که به سازمان مربوط میشود بدون اذن مسئولین وزارت مربوطه آب هم نمیخورد. عالم و آدم دخیل و مقصرند اما هیچ گردی به دامن خود رهبری نمینشیند. تازه اگر جرأت کردی و صدایت در آمد وانتقاد کردی برایت پاپوش اطریشی هم میدوزند و بعد حتی حاضر نمیشنود تکذیبیه ات را هم درج کنند تا دیگر جرأت نکنی حتی به ملایم ترین شکل هم انتقاد کنی. در عین حالیکه اعضای سازمان باید در خصوص خطاهای ناکرده ذهنی خود هر شب حساب بدهند ولی رهبری سازمان بخاطر هدر دادن عمر یک جماعت برای ربع قرن هیچ حسابی نباید پس بدهد. در عین حالیکه اعضای فرقه باید بخاطر یک تماس ساده با همسر سابقشان توبیخ شوند اما رهبر فرقه برای گرفتن پول به همراه سفارش ترور از حاکمان بعثی باید حتی مورد ستایش هم قرار بگیرد که چقدر فداکاری کرده است. در عین حالیکه کسی که میخواهد از سازمان جدا شود و بر فرض انتقادی بکند مزدور است ولی آویختن به دامان درنده ترین جناح امپریالیزم عین خدمت به خلق است. در عین حالیکه شالوده سازمان را طی این سالیان اساسا با دروغ بافته اند اما هر کس جرأت کند اشاره ای به خاطراتش در سازمان بکند که مختصری گنده کاری های درون تشکیلات را بر ملا نماید دروغگو لقب میگیرد. و البته در عین حالیکه طرف انتهای خط مزدوری و خیانت و دروغگویی را در نوردیده است ولی در همان حال مثل نقل و نبات این واژه ها و خیلی بدتر از آنها را برای هر کس که بگوید بالای چشم ایشان ابروست بی دریغ مصرف میکند. این وسط طلبکار شدن از اتحادیه اروپا هم بخاطر عقب افتادن سرنگونی رژیم، آنهم صرفا بخاطر انتشار یک لیست که هیچگونه محدودیت سیاسی و عملی هم به دنبال نداشته است، از آن حرفهاست که اولا از یک وقاحت مفرط ناشی میشود و ثانیا فقط در دنیای مجازی فرقه خریدار دارد. فتح دادگاه لوکزامبورگ به دنبال فتوحات بلژیک و استراسبورگ و پیروزی در جبهه نروژ همانطور که خودت هم اشاره کردی نهایتا نمیتواند مهمتر از فتح مهران باشد که قرار بود فتح تهران در فردای آن صورت بگیرد. آنزمان نام سازمان در هیچ لیستی نبود و سلاح ها و کمکهای بی دریغ صدام هم بود و رزمندگان هم پا به سن نگذاشته و در حال و روز خوش تری از امروز بودند اما هیچ اتفاقی نیفتاد. داستان البته تا اینجا یک کمدی جالب است، ولی وقتی به سرنوشت بسیاری از انسان های صادق و فداکار که در این گیرودار اسیر و گرفتار شده اند و خانواده های دردمندشان که سالیان سال است چشم براه عزیزانشان در غصه و غم فرو رفته اند فکر میکنی، قصه فوق العاده تراژیک میشود.   

 

در مورد آقا جلال هم خیلی مایل بودم به مکاتبه ادامه میداد ولی این کار را نکرد و من هم خوب میدانستم که این کار را نخواهد کرد چون قطعا اجازه چنین کاری به او داده نمیشود. اگر من هم در موضع او بودم جز فحاشی و هتاکی و تهمت زدن کار دیگری از دستم بر نمی آمد و محال بود بتوانم کلامی حرف منطقی بزنم و به شیوه تمامی انسان های امروزی جواب انتقادات را بصورت مستدل بدهم. بنابراین شرایط او را خوب درک میکنم و انتظار بی جا هم از وی ندارم. قصد من هم از نوشتن نامه صرفا روشنگری در مورد یک موضوع بخصوص بود وگرنه احترام شخص ایشان همیشه بر من واجب است.

 

و اما در پایان نامه ات یک بحث سیاسی کرده بودی که فقط باید بگویم دست روی دلم نگذار. جانا سخن از دل ما میگویی. در همین رابطه من معتقدم که اگر ندانم کاری های این طرف قضیه نبود الان سازمان مجاهدین خلق به صورت فعلی وجود نداشت و اینهمه افراد گرفتار نبودند. بهرحال هرچه در خصوص سازمان بگوئیم یک وجه آنهم اینست که برخوردهای غیر اصولی از طرف مقابل سبب رشد این جریان به صورت امروزی درآمده و باعث گردیده تا عده زیادی اسیر شوند.

 

موضوع آخر که فعلا میخواهم مطرح کنم به این ترتیب است که تو چند سال پیش کتاب خاطراتت را نوشتی که در آن زمان خیلی خوب و روشنگرانه بود و روی خود من با وجودی که سالها در سازمان بودم تأثیر زیادی گذاشت. این کتاب البته صرفا حاوی فاکت ها و شرح وقایع بود و خود خواننده می بایست آنها را در دستگاه خودش تجزیه و تحلیل میکرد که این البته نقطه قوت کتاب بود. اما در شرایط فعلی من فکر میکنم که نیاز به یک کتاب در تکمیل کتاب اول است که قدری به محتوای فرقه بودن سازمان بپردازد. اینکه مثلا انقلاب ایدئولوژیک، از بعد تحمیل روانی اعتقادات با استفاده از شگردهای شناخته شده معمول در همه فرقه ها، به چه صورت در سازمان مسئله کنترل نیرو را حل کرده است. کتاب خاطرات یک شورشی در واقع چگونگی ها را توضیح میدهد ولی به چرائی ها از بعد تحلیلی نمی پردازد. بعد از این مدت که در خصوص فرقه ها و ربط آنها با سازمان مجاهدین خلق نامه نگاری داشتیم به نظرم رسید که بد نیست خودت که تسلط بیشتری داری به نوشتن کتابی در خصوص روشن نمودن زوایای پنهان فرقه در سازمان بپردازی. بهرحال من فکر میکنم که چنین کتابی جایش خیلی خالی است و کسی تابحال دست به این کار نزده است. چه در خارج کشور و چه در داخل کشور کتاب و مقاله و رساله در خصوص فرقه ها فراوان یافت میشود که متأسفانه یا اصلا به مقوله سازمان اشاره ای نکرده اند و یا اگر کرده اند توسط کسانی بوده که در خصوص سازمان صرفا خوانده اند و خودشان تجربه ای نداشته اند. هیچ یک از جداشدگان نیز در عمق تحلیلی مسئله وارد نشده و صرفا به بیان نمونه های تکان دهنده که اغلب عجیب و غیرقابل باور می نماید پرداخته اند.

دیگر خداحافظی میکنم و برایت آرزوی سلامت و موفقیت دارم. به همه دوستان و آشنایان سلام برسان. به امید دیدار هرچه زودتر.

قربانت ابراهیم

ضمائم:

-         ترجمه مقدمه کتاب  Iran Target نوشته  Scott Ritter

-         ترجمه بخش پایانی کتاب  State of War  نوشته   James Risen

-         ترجمه نشریه  New Yorker  مربوط به ماه مارس 2006

 

پاسخ به نامه شماره 15

30 دسامبر 2006

 

دوست عزيز با سلام و تشکر فراوان از احوال پرسيهايت.

خوب تو نامه اين بار خود را با صحبت درباره چند فيلم آغاز کردی، بد نيست منهم همينکار را بکنم. فيلمهائي را که تو در نامه ات ياد کردی منهم ديده ام، گرچه بايد اقرار کنم که فيلم رمز داوينچي را بيشتر از بعد مسيحي آن ديدم تا فرقه ایش. علت اين امر شايد اين باشد که من علاقه خاصي به تاريخ مسيحيت و اينکه حکومت روم چه بلائي بسر اين دين آسماني آورده است تا آنرا با فرهنگ اروپائي خود همگون سازد. سوزاندن ساير انجيبلها جز چهار انجيل معروف، نفي مريم مگدلين از نزديکترين حواريون مسيح و نابود کردن انجيل وی، نفي برادارن و خواهران مسيح، و مهمتر از همه جعل شهادت عيسي و بحث تثليث و خدا کردنش. اخيرا" چندين  برنامه تحقيقي در اينجا  به نمايش گذاشته شد که در دنباله يافتن کپي خطي انجيل مريم مگدلين، انجيل جودا، و انجيل بارناباس در مصر است. جالب اينستکه پاپهای روم جهت انطباق مسيحيت با داستانهای اسطوره ای روم و يونان باستان، از هيچ عملي فروگذار نکرده اند و بحق مسيحيت را بکل از حالت اوليه خود خارج کرده و آنرا ابزاری برای تحميق توده ها و حکومت بر آنان کرده اند. و جای بسي تاسف است که امروزه تعدادی از نو پناهندگان ايراني، حال به مصلحت و يا از روی اعتقاد مدعي اند که مسلمان بوده و موحد و امروز مسيحي شده اند و سه خدائي! بهمين علت جانشان در ايران در خطر است و خواهان پناهندگي در اينجا هستند.

چند ماه قبل با فردی از کشور روماني صحبت ميکردم، به شوخي از وی، از دراکولا سئوال کردم. وی داستان اصلي دراکولا را برايم نقل کرد که جالب است بخشي از آنرا برايت بگويم. داستان از اين قرار بوده که طبق داستان عاميانه که  به احتمال زياد ريشه ای از حقيقت در دوران خيلي قبل داشته (حدودا" قرن 13 يا 14 شايد مقارن با جنگهای صليبي) دراکولا و هوادارانش گروهي بوده اند که جوانان را ميدزديده و مريد خود ميکرده اند. نکته جالب اينستکه آنان در شب (هنگاميکه حقايق ميتواند از ديده ها پنهان بماند) به شکار پرداخته و جوانان را نشانه  کرده، و طبق افسانه ای که بعدها ساخته شده، پس از مکيدن خونشان ، آنها را ميربودند. نکته جالب اينستکه طبق اين داستان جوانان بعد از مکيده شدن خونشان تبديل به   undeathنامرده، يعني نه زنده و نه مرده ميشدند.  نه زنده چرا که بعد از مکيده شدن خونشان توسط دراکولائيان ديگر زندگي و مرگ معمولي، خانواده و بقيه فعل و انفعلات و خواستهای مردم عادی را نداشته، صبحها ميخوابيدند و شبها به شکار و کار ميپرداختند. (هميشه در آندوران فکر ميکردم که  "بعضي ها" ، که خود ميداني منظورم کيست،چرا دوست دارند شبها کار کنند و صبحها بخوابند؟ حالا ميفهمم چرا!)  فکر ميکنم تا اينجای داستان متوجه شده باشي که قضيه واقعي از چه قرار بوده، و اما بقيه داستان: و از طرف ديگر آنها مرده هم نبوده چرا که ظاهر انساني و بيان آدميان داشته اند، بهمين دليل آنها را« نامرده» ميخواندند. آری داستان، داستان يک فرقه بوده و رابطه  مريدان با مراد فرقه، و اينکه چگونه مردم عادی از روابط غير عادی اينگروه داستان خود را ساخته اند. نامرده در حقيقت همانچيزی است که من آنرا روح باخته مينامم. انسان اسير فرقه، انساني است که خونش مکيده شده و ميشود، اما آنرا حس نکرده و بعضا" از آن لذت هم ميبرد. بعد از مکيده شدن خونش و جذب، از افعال و خواستهای عادی فاصله گرفته، مرگ و زندگي برایش بيمعني و يکي ميشود، خانواده و دوستان خود را فراموش کرده و حتي به نقطه ای ميرسد که ميتواند نزديکترينهای خود را هم همچون طمعه ای برای مراد خود ببيند. وقتي اسير ميشود ديگر يک من سير و صد تا صليب هم نميتواند آنها را از مرادشان جدا کند، مگر مرگي دردناک(تيرچوبين در قلب و قطع سربا يک ضربت). در عوض اينها، اراده ای قوی و قدرتي فوق العاده پيدا کرده و جز تخريب و مرگ، زندگيشان فراورده ای ندارد. شکار ديروز، خود شکارچي امروز ميشود و به شکار ديگر جوانان تنها ( درد دار و بدورازجمع ) ميپردازد. با وعده زندگي جاوداني، آنانرا تا ابد بصورت نامرده ای اسير خويش  ميسازند.

باری جالب اينستکه اين  داستان که شايد برای اين ساخته شده بوده که جوانان را از بدام فرقه افتادن بترساند وقتي به هاليوود رسيده داستاني دگر شده. البته، اخيرا" بي بي سي  تا حدودی داستان واقعي را که داستان يک فرقه است را به نمايش گذاشت.

اما دير زمانيستکه غرب با ابعاد ديگر فرقه هم آشنا شده و به احتمالي دارد از آن برای مقاصد خود نيز استفاده ميکند. فيلم SKULL به معني جمجمه يکی از اين نمونه هاست. داستان اينکه چگونه فرقه هائي در دانشگاه های آمريکا ايجاد شده که دانشجويان نخبه در رشته های مختلف را شکار کرده و در قبال مريد  گشتنشان درفرقه،  بهترين  مشاغل را در دستگاههای مختلف مملکتي نصيب آنها ميسازند. به اين ترتيب توانسته اند حکومت کالتي را بطور نامرعي در حکومت امريکا عملي سازند. (در ضمن داستان خود بوش هم جالب است که چگونه نو مسيحي شد و بعد از آن، دوستان نو مسيحي اش راه رشد و ترقي تا رياست جمهوری را برای وی مهيا کردند. حتي ديوان عالي کشور بطور بيسابقه ای برای اينکه ايشان لباس رياست جمهوری بتن نمايد، حکم بر توقف شمارش آرا در فلوريدا داد که آرا الگور به حد نصاب نرسد. و بعد از رياست جمهوری چگونه بوش راه را برای رشد و نفوذ بيشتر همسنخانش فراهم نمود.)   اين فيلم مرا به ياد داستان فراماسونری در اروپا و در ايران خودمان انداخت و شباهت فوق العاده بعضي از افکار و آداب و رسوم آنها با اين فيلم و با تمام فرقه های ديگر. اگر فرصت داشتي خوب است کتاب فراماسونری نوشته اسماعيل راعين را بخواني. جالب اينستکه من اين  کتاب را زماني خواندم که خيلي جوان بودم و با اينحال بر من آن شد که شد و معلوم استکه دانستن هم  نميتواند چندان در نجات  انسان از بدام فرقه افتادن، کمک باشد.

باری نکته جالب در مورد تمامي اين فرقه ها داستانهائي است که عوام از فرقه، يا از ترس و يا از بهر دور نگه داشتن فرزندان خود از دام فرقه ميسازند. داستاني که از يکسو بزرگ نمائي فوق العاده است و از سوی ديگر ترسي ابهام انگيز. مردم نميتوانستند و نميتوانند بفهمند که چرا وبه چه دليل جگر گوشگانشان بيکباره از آنها غريبه ميشوند، تمامي انگيزه های حيات منجمله صيانت نفس و صيانت نسل را بفراموشي سپرده و غلام حلقه بگوش يک غريبه ميگردند؟ جسما" و شکلا" خودشان هستند، ولي روحا" کس ديگری ميشوند! زنده هستند و نيستند! فکر ميکنند و نميکنند! و بالاخره هستند و نيستند. چطور ميشود اين حالتها را توضيح داد مگر با افسانه. اينجاست که افسانه سازيها شروع ميشود. داستانهای دراکولا، فراماسونری و فرقه اسماعيليه و امروزه مجاهدين ساخته و پرداخته ميشود.همه آنها خيلي جالب هستند و جالب تر از آن داستانها، روانکاوی مردم زمانه و برخورد آنها با اين پديده ميباشد. داستان ناپلئون و فرماسونری زمانيکه سر وزير وی، به او در مراسم فراماسونری هديه شد. ( چرا که وزير اسرار فراماسونری را بر ناپلئون افشأ نموده  و راه وی برای شرکت در يک جلسه گروه را هموارنموده بود.) داستانهای مريدان حسن صباح و امروزه داستانها و خيالپردازيهای عاميانه در باره مجاهدين. (لابد تو هم بياد ميآوری داستان بمب گذاشتن مجاهدين زير بالش اين و آن را که ما ميتوانستيم ترا به اين راحتي بکشيم، ولي ترجيح داديم  که زنده بماني و در دادگاه خلق محاکمه شوی.) هيچوفت عکس العمل شورائيهای مجاهدين را وقتي نوار تماس تلفني صحبتهای سعيد شاهسوندی از اوين با همسرش در پاريس را شنيدند فراموش نميکنم. من هم در آن جلسه حضور داشتم. دهان همه باز مانده بود که مجاهدين چگونه توانسته اند اين نوار را بدست آورند؟ گوئي مجاهدين حتي در زندان و در ميان نيروهای امنيتي حکومت هم نفوذ دارند که توانسته اند چنين مکالمه ای را ضبط کنند. در حاليکه داستان خيلي ساده بود هواداران حلقه بگوش سازمان، نزديک به همسر سعيد (با و يا بدون علم صاحبخانه) نوار را در خانه وی در پاريس برای مجاهدين ضبط و در اختيار آنها گذاشته بودند. مجاهدين از اين توهم لذت ميبردند کما اينکه تمامي فرقه ها از افسانه پردازی و بزرگ نمائي خودشان خرسند ميشوند و مگر نه اينستکه القاعده هم امروز از همين بزرگنمائي ارتزاق ميکند و سايه غول وارش بزرگ و بزرگتر ميشود. سايه ای که از ايستادن جلوی نور اسلام و حقيقت حاصل شده.

 درداستان Fight Club نکته جالب رهبر فرقه بود و دو شخصيت کاملا" متفاوت وی، شخصيت وی در درون فرقه (شخصيتي قوی، خدشه ناپذير، مصمم، ..) و شخصيت وی در خارج از فرقه (ضعيف، و خرد شونده و تسليم..) نکته جالب ديگر اين فيلم سرسپردگي افراد به قوانين  فرقه بود و آنرا بالاتر از همه چيز ديدن و دانستن.

باری از  داستان فرقه  بگزريم و به واقعيت آن بپردازيم. چند روز قبل دوستي محبت کرده و يک کنفرانس کال با مسئولي از يک سازمان ضد فرقه را ترتيب داد که در آن وی و من بتوانيم با شخص مربوطه صحبت کرده و رد و بدل افکار کنيم. بنظرم کنفرانس کال خيلي جالبي بود و خيلي جايت را خالي کردم که بشنوی و ببيني که نقاط اشتراک فرقه ای تا چه  حد است. بحث من بيشتر درباره القاعده بود و اينکه ساختار و تفکر آنان فرقه ایست و نه اسلامي و اينکه هر سازمان تروريستي حتي اگر ساختار فرقه ای نداشته باشد مجبور است که دير يا زود آنرا اختيار کند. جالب است که وی بسرعت منظور مرا متوجه شده و تا حدود زيادی پذيرفت و قبول کرد که نقاط اشتراک فرقه ها با يکديگر بمراتب بيشتر از آنها با  همخوانهای فرهنگي و ايدئولوژيکيشان است. نکته  ديگر بحث ايدئولوژی و کاربرد آن در فرقه است و اينکه چگونه وقتي دين تبديل به ايدئولوژی ميشود بهتری ابزار کاربرای تشکيل فرقه ميگردد. در همين تماس من به وی قول دادم که مطلبي در اين زمينه و بخصوص استفاده ايدئولوژيک از اسلام تهييه کرده و برای وی بفرستم که در ماهنامه شان بچاپ برسد. (در همين جا اگر مطلبي در اين زمينه بنظرت ميرسد خيلي ممنون ميشوم که برايم بفرستي.)

مطالبي را که برايم فرستاده بودی خواندم و خيلي متشکرم، آنها را با اجازه تو بهمراه اين نامه در در دسترس ديدار کنندگان وب سايت ميگزارم.

راستش را بخواهي آنها  برای من تعجب انگيز نبودند، چرا که از هماندوراني که من در آمريکا بودم  سازمان با اسرائيل در تماس بود و بده و بستان داشت. و خودت بهتر ميداني که فرقه فقط و فقط به قوانين خود و خواستهای رهبريش وفادار است و بس و در راه رسيدن به آن دو خواسته سابق الذکر حتي از سازش با شيطان هم گريز ندارد. (نکته ديگر از داستان دراکولا همکاری وی با شيطان برای رسيدن به اهدافش است، جالب است نه؟) نکته ديگر در يکي از اين مقاله ها، اينستکه حتي سلطنت طلبان در خيانت به مردم حد و حدودی را مراعات ميکنند و اصل و اصولي دارند، که فرقه بنا به ويژگي فرقه ایش همانرا هم ندارد. جائيکه حتي آنها حاضر به اين نميشوند که اطلاعات داده شده توسط اسرائيل درباره اتمي را به نام خود منتشر کنند و مجاهدين ميشوند.

امروز در اخبار دو تصوير بود که خيلي ذهن مرا بخود مشغول کرد. تصوير اول تصوير حج بود. جمع شدن مليونها مسلمان در لباسي سفيد، بدون هيچ زر و زيور و امتيازی، در لباس برادری و برابری، همگوني و همساني، نشانگر توحيد، روح واقعين اسلام، اسلام محمدی. و تصوير ديگر، تصوير اعدام صدام بود. تصويری تاثر آور، نه بخاطر وی، بلکه بخاطر ملت مسلمان و دولت شيعه عراق، که به نظر من جنايتکاری را قهرمان کردند. چقدر آنها بايد احمق ميبودند که وی را اعدام کنند، در زمانيکه هنوز امريکائيان بر عراق مسلط هستند و آنهم درروز عيد قربان، روز بخشش، روز مروت و همساني، روزی که معمولا" زندانيها عفو ميشوند تا اعدام. خبرنگاری آنرا عدل شيعه خواند، و اين غم مرا ده مقابل کرد. اين عدل علي و حسن و حسين است؟ جالب اين است، در حاليکه امريکائيان دولت لبنان را قانوني، مسلط و حاکم ميشناسند، اصرار بر محاکمه قاتلين رفيق حريری در دادگاه بين المللي دارند، اما محاکمه صدام و اعدام وی را، در حاليکه خود در عراق همه کاره هستند، واگزار به حکومت عراق کردند، و آنهم با امضأ نخست وزير شيعه اش. در حاليکه طبق قوانين بين المللي اين امر ميبايست توسط دولت اشغالگر يعني خود امريکا و انگليس صورت ميگرفت. محاکمه او غير قانوني بود و اعدامش همچنين، اما بي عدالتي راستين در حق عراق بود و مسلمانان و شيعيان. چرا که آنها مجبور شدند صدام را در حاليکه خواستار آن شد که چشمهايش بسته نشود، قران بدست، و با شعار الله اکبر و مرگ بر آمريکا  و در روز عيد قربان، در حاليکه هنوز خارجي بر کشور مسلط است اعدام نمايند. به اينترتيب يک جنايتکار را اسطوره و قهرمان اسلام، مقاومت و ضد استعمار کردند، قاتلي که در دستگاه الهي جائي در اعماق دوزخ دارد. در عکس العمل نسبت به اعدام وی اکثر رهبران اروپائي منجمله وزير خارجه اينجا منافقانه نفس حکم اعدام را محکوم کردند (خود دادند و خود خواستند و امروز مرثيه خوان گشته اند و طلبکار. امريکا و انگليس ميخواستند که صدام در دادگاه بين المللي محاکمه نشود تا بده و بستانهايشان با وی و گلاب زدنهايشان در عراق پنهان مانده و نهايتا" صدام بوسيله عراقيها و شيعيان اعدام شود و نه آمريکائيان تا راه برای دامن زدن به جنگ زرگری شيعه و سني و بده وبستانهايشان با تروريستهای صدامي در عراق باز بماند. ). تلويزيون الجزيره از خيابانهای کشورهای عربي گزارش ميداد که اکثر مردم از اين حکم ناراضي و حتي عصباني بودند، شادی نشان داده شده تنها مربوط به چند نفری در بغداد و چند عراقي معلوم الحال در آمريکا بود! و امروز خاکسپاری وی در تکريت و عزاداری مردم آنشهرو دايره بسته مرگ – نفرت و مرگ بيشتر.

ماه دسامبر ماه عجيبي بود، اوائل ماه دونالد رامزفلد وزير دفاع آمريکا، مبتکر و مشوق جنگ عراق و نابودی آنکشور از مقام خود استعفأ داد، در اخبار عکسهای او با صدام، بهنگام معامله شيمائي که منجر به مرگ بسياری در ايران و عراق شد، با پينوشه قاتل آلنده و هزاران جوان شيلي ای، و با مراد نيازف، ترکمن باشي، رهبر فرقه گونه ترکمنستان، قاتل و دزد سرگردنه آنکشور به نمايش گذاشته شد.  و در همين ماه  هر سه آنها مردند و يا کشته شدند. مزدوران امريکا عجب سر نوشتي دارند؟ باتيستا، شاه، سوموزا، مارکوس، سادات، سوهارتو و امروز پس از ديدن سرنوشت همه اين جنابان، باز هستند کسانيکه چهار نعل بدنبال آمريکا و خدمت به آن ميدوند! و العجب!

و اما نامه تو به يک هموطن، که تو را متهم به همکاری با وزارت اطلاعات کرده بود. نميدانم به خاطر ميآوری يا نه؟ داستان ساواک و ترس از آنرا و اينکه از هر ده ايراني يک نفر ساواکي است. دست آخر معلوم نشد که اين شايعه ساخت خود ساواک بود و يا مخالفان شاه؟  جمع کارکنان و خبرچينان ساواک بيش از چند هزار نفر نبوند اما ساواک تنها و تنها با اين شايعه حکومت ميکرد، شايعه قدرتش و شايعه سفاکيتش. اما تعجب من آنروز از مخالفين حکومت بود که چرا به اين شايعه دامن زده و مانع پيوستن جوانان به نيروهای اپوزيسيون ميشوند و امروز هم متعجبم که چرا مجاهدين مبلغين راستين و مصر وزارت اطلاعات هستند و خلاصه بده  و بستان در کجاست؟ اينرا ميفهمم که شيشه عمر سازمان دست يک جناح خاص در درون رژيم است و آنها هستند که با بزرگنمائي و باصطلاح تبليغات منفي خود بر عليه مجاهدين آنها را همچون دراکولا و سايه ای بر ديوار، بزرگ و بزرگتر کرده و تبديل به «تنها» «آلترناتيو» منفور و در نتيجه قابل تقابل خود کرده اند. اما اين ميان داستان وزارت اطلاعات که  گوئي فرا جناحي است برايم لاينحل است و اينکه چرا مجاهدين آنها را غول ميکنند و بده و بستان بين مجاهدين و وزارت اطلاعات در کجاست و برای چيست؟ چندی قبل تلفني از ايران داشتم با اين خبر که بعد از مدتها اسمم، بميان ممنوع المعامله ها رفته، چند روز بعد از آن تلفني ديگر داشتم که نخير، اخيرا" اسمم جزو ليست کساني رفته که اموالشان بايد توقيف شود و يا شده. اين داستان جدا از بحث مالي آن و اينکه چه بر سر ارث پدری من آمده، از آنجهت برای من و خانواده ام جالب بود که هيچکدام از اين اتفاقات مادام که من عضو مجاهدين و سخنگوی آنان در سازمانهای بين المللي و آمريکا بودم نيافتاده و بعد از چند سال گذشت از جدائيم از سازمان رخ داده؟ گوئي در آنطرف گود هم کساني مخالف جدائي افراد از سازمان هستند و براستي امداد غيبي مجاهدين ميباشند! باری بقول تو از طرفي مجاهدين وزارت اطلاعات را غولي کرده اند که گوئي همه عالم و آدم از دولتهای فرانسه و رسانه های بي بي سي  و راديو فرانسه غلام حلقه بگوش آنان هستند، و هر کس که از آنان جدا شود و يا خرده ای بر آنها گيرد، بي درنگ در خدمت وزارت مربوطه قرار گرفته و حقوق بگير آنان ميگردد و از طرف ديگر گوئي وزارت مربوطه و جناح خاص هم دل خوشي ندارند که سازمان محبوبشان محبوبيت از دست داده و دچار کمبود نيرو گردد!

و اما پيشنهاد تو که کتابي ديگر درباره مجاهدين بنويسم، کتابي تحليلي، تحليل ايدئولوژی، فلسفه و تاريخ آنان. راستش را بخواهي پيشنهادت وسوسه انگيز است بخصوص که اکثر تحقيقات آنرا جهت نگارش کتاب نخست انجام داده و بحث بر سر نگارش است و بس. اما راستش را بخواهي با دو مشگل جدی روبرو هستم. مشگل اول جسمي است که در روز، بيش از چند ساعتي نميتوانم نشسته کار کنم و در نتيجه تايپ کردن برايم کار آساني نيست و مشگل دوم اولويت بندي است. چرا که چند کار تقريبا" تمام شده دارم که بايد آنها را مرتب کرده و به نگارش درآورم. بجث رابطه تروريسم و فرقه و اينکه القاعده يک فرقه است و نه يک گروه اسلامي. بحث نظم نوين جهاني بعد از جنگ سرد، و امپراطوری نوين  و منحصر بفرد آمريکا، چپ و راست بعد از جنگ سرد و در دوران گلوباليسم. بحث دموکراسي و آزادی در اسلام (در نقطه مقابل بحثهای اسلام دموکراتيک و مدره که امروزه نقل و نبات سر زبان اسلام شناسان در غرب است.). خلاصه دوست عزيز از تو چه پنهان که گاها" احساس کسي را دارم که هزار و يک کار ميخواهد بکند و فکر ميکند ميتواند بکند و بايد ميکرده  و نکرده  و از انجام مسئوليتش عقب مانده، اما عليرغم تمامي اين تمايلات، درعمل، به دلايل مختلف، ناتوان در انجام همه آنها مانده. باری اميدوارم شايد روزی ، اگر خدا بخواهد؟!

عيد قربانت مبارک، سالم باشي و وجدانت راحت، قربانت مسعود

 

مسئوليت مطالب درج شده در مقالات و گزارشات در این سایت بر عهده 

 نویسنده آن می باشد .